ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکس آن ها را به دیوار می کوبیم یا روی طاقچه می گذاریم

یک وفاداری کاذب

خود ما به عکس هایی که به دیوارهای اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم

یا خیلی به ندرت و تصادفا نگاه می کنیم 

ما به حضوردائم و به چشم نیامدنی آن ها عادت می کنیم

عکس فقط برای مهمان است

این را یادتان باشدکه ذره ای در قلب بهتر از کوهی بر روی دیوار است.

نادر ابراهیمی

±جانا نادر سخن از زبان ما می گویی.

+با بشکاف شک،  رابطه و دوستی و قلب مان را پاره پاره نکنیم. آخر برای چه شک!به هر چیزی که شک نمی کنند. برای رضایت و دلگرم شدن قلب هایتان با بشکاف به جان قلب و روح و دوست داشتن ها نیفتید.  فقط با این کار خودتان را انکار کرده اید و قلبی را شکسته اید نه چیزی فراتر.

+می دونید با تمام مشکلات و دردسر های زندگی میخام با شوق حرکت کنم. من یه جوون زنده ام و من زندگی رو‌می کنم نه اون منو :))) یلدا مبارک .


برچسب‌ها: اندراحوالات
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |

سورمیلیا داشت وسط اتاق در محیط دایره ای کوچک دور خودش می چرخید و با دست های که مزون در هوا مدام تکان می خورد ،سعی می کرد چیزی را تعریف کند. گوشی را جابه جا می کرد و ادامه می داد.

میان حرف های معمولی شان، سورمیلیا لجظه ای تصمیم به سکوت گرفت تا ببیند لوئیچی اصن حواسش هست که او دارد راجع به چه مطلب مهمی حرف می زند. آرام و منتظر صدا زد :

-لوئیچی

حس کرد کسی آن طرف خط جا به جا شد.

_بله ادامه بده ، حواسم سر تا پا در بند شماست.

صدا بسیار واضح تر و ملایم تر بود از چند دقیقه گذشته بود،تن صدا آنقدر نزدیک بود که سورمیلیا حس کرد که لابد دیگر فاصله ای بین لب ها و گوشی وجود ندارد. یکجور خاص حرفش را زد.

_بگو سورمیلیا عزیز، من می خوام ادامه ش را بشنوم. می خواهم تا انتهایش را بشنوم.

سورمیلیا این لحن را می شناخت و دلش می خواست توضیبحاتش را ادامه بدهد و به روی خود نیاورد که دل برده است آن هم بی خبر. اما نتوانست جلوی گونه هایش را بگیرد تا قرمز نشوند. نتوانست جلوی لب هایش رابگیرد که نقش لبخند را نگیرند ، با لحنی آگاهانه و دلبرانه تر گفت: 

-آخر ای آخرین سرباز جنگ، تو را چه می شود؟!

( و با هم و به هم از این دلبری می خندیدند)


برچسب‌ها: تمرین داستان نویسی, نفرین زمین
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

هیچ وضع ِبدبختانه ی عشقی در کار نیست، اینجا هیچ کس تن و روحش را برای عشقی زمینی نفروخته است. من شاید روزی از سر پاره شدن کتابی بسوزم ولی برای از دست دادن آدم ها هیچ وقت نمی سوزم. در خودم می بینم که می توانم با آسودگی بخشی از خودم را تا کنم بگذارم روی طاقچه و از دور نگاهش کنم. آن هم بی حس بی منت، بی غصه ،بی تلفات...

من دیر یا زود به برهه ای از زندگی ام می رسم که می بینم آدم های زندگی ام در جای خودشان نیستند سپس دست آویز صفحه شطرنج قلبم می شوم و جای سرباز و شاه را تغییر می دهم. و یادش می آورم که اگر شاهی وجود داشته است این من بوده ام که او را شاه کردم ام.

+من آزاده تر از آن هستم که در بند فرد بمانم ، در تعصبات گیر کنم و گمان کنم زندگی من را ارتباطاتم می سازند.

+ برا مخالفان می گویم که من منکر تاثیراتِ سنتُ عرفُ جبرُ انسانیتُ دردُ شکست تلفات خانواده و هزاران چیز واضح و مبرهن زندگی نیستم اماااا تسلیم آن ها هم نخواهم شد.


برچسب‌ها: رها کن رئیس, لعنتی ها, اندراحوالات
+ نوشته شده در جمعه ۲۷ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |

این وسط بعضی ها به طرزی غریب راه تعریف و تمجید را پی می گیرند که انگار اگر از خودشان تعریف نکنند خفه می شوند .
می دانید حتما و باید تاکید کند تا یک موقع این وسط ، کسی شکی بر حسن و ‌جمااال و کماااال و وقاااار و  فهم او نکند.
آمده ست تعریف کند می گوید "من همیشه او را دیده ام خیلی کمک می کند ، خیلی مراقب است." که یعنی من آدم حواس جمع و با دقتی هستم که متوجه همه چیز هستم. یا می گوید :"من خودم بار ها با او در چنین مکان ها و مشکلاتی بوده ام، خیلی خوب رفتار می کند ."  یعنی متوجه باشید که من  همواره در مشکلات کنار او بوده ام.
یا می گوید "من خیلی ازش ممنونم و قدر دان این کارش بوده ام و هستم. "
که یعنی هرچند او خوب است ، ولی من هم همواره آدم قدرشناس و با شعوری بوده ام .


آخ آآآآآاخ ای آدم های بی مغز بیچاره، دلم برایتان ترحمانه می سوزد که چه بدبختانه عرضه می شوید.


برچسب‌ها: رها کن رئیس, سیگنال فلسفه
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

کوتاه ِشان کردم ، دستم برسد پر کلاغی هم خواهم کرد.

وقتی این گندم زار نه روباهی دارد نه شازده کوچکی، باید آن را به آتش کشید.

به اتش کشیدم


برچسب‌ها: رها کن رئیس
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |

حالم خوب است، نه کوفته ام نه خسته ام، نه بی خوابم نه بد خوابم.

خوبم خیلی

همه چیز خوب است ما منطقی هستیم ، من منطقی ام، او هم منطقی است. شنیده ام در تصمیم گیری ها منطق همواره کمک می کند پس منطق قرار است به من کمک کند، لابد قرار است به او هم کمک کند.

خیلی خوشحال هستم، چون او گفته است حال من خوب است و خواهد بود. خیلی خوبم چون گفته است مشکلی پیش نخواهد آمد بالاخره زندگی سرشار از این رفت و آمد هاست.

چقدر از این نظر که هر دو آدم های عاقل و بالغ و کاملی هستیم لذت می برم.

چقدر عاشق نبودن خوب است و معشوق نبودن بهتر،

حال ما خوب است مگر نه! مگر چیزی دیگری مانده است قرار بود حال هم را خوب کنیم. مگر قصد ما چیز غیر از این بود؟ می خواستیم انتهای این بازی کاری را انجام بدهیم که موجب رضایت باشد. قرار بود حساب کتاب کنیم با عقلمان که انتهایش چیزی هست یا نه ! تا در انتها رضایت همه جلب شده باشد. همین کار را کردیم.

حالم خوب است ، گفته بود من برایش مهم تز از خودم است. من خوبم پس او نیز باید خوب باشد.

خوبیم دیگر چه می خواهید!


برچسب‌ها: نفرین زمین, زندگی همش درده بچه
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

یک جور عجیب، ولی صدای خودش بود. دستم یخ کرده بود، نه ناراحت بودم نه خوشحال بودم.

جالب بود که یک جور عجیب به هیچ چیز فکر نمی کردم، صدای علی را همراه با داستانی را که داشت تعریف می کرد را ،نمی شنیدیم. به هیچ چیز فکر نمی کردم حتی مرور هم نمی کردم، فقط از جایم برخواستم گفتم علی یک لحظه به من فرصت بده.
دو قدم (دقیقا) به جلو حرکت کردم و از دور بیرون پنجره را نگاه کردم. انگار آماده بودم اینطرف ایستاده بودم تا مگر ذهنم ماجرا را بهتر حلاجی کند. نمی دانم آن لحظه چطور شد. قبل تر، بار ها بارها سعی می کردم تمرکز کنم و به هیچ چیز فکر کنم ولی نمی شد نتوانسته بودم ولی آن لحظه من به هیچ چیز فکر نمی کردم.

+ هرچند سوئ تفاهم مقصر ندارند، ولی ترسناک هستند.


برچسب‌ها: اندراحوالات
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

چرا اذیت می کنی ، ما هم تهش آدمیم دیگه.


برچسب‌ها: فقط بگذرید
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

لازمه هر رشد یک بلوغ است،

و لازمه هر بلوغ یک تغییر بزرگ،

و‌لازمه هر تغییر یک جسارت عمیق.

 

+ برای من، بیان و گفتگو راجع به پاره ای از مسائل همواره به مراتب سخت تر از عمل به آن ها بوده است، در صورتی که می بایست برعکس این می بود. ( این خصلت در زندگی من باعث ایجاد هنجار های بزرگی شده )

+انبوهی از نوشته ها در صف انتظار تایید، شاید تعدادی رو بازنویسی و تایید کنم شاید.

+ بابت پیام های خصوصی و حرف هایتان ممنون. به دل می چسبند سالار ها.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |

.نمی دانید رسیدن به این جمله و بیان آن چقدر برایم ناگوار است. می گویم ولی شما نخواهید فهمید چقدر زمان طولانی نیاز بود تا بدانم.می گویند وقتی عشق می آید با خودش همه چیز را می آورد و وقتی می رود با خودش همه چیز را می برد و یک چیز را جا می گذارد مثلِ شعر، مثلِ او، مثلِ مرگ. فکر می کردم علی خودش را گم کرده است خودش را فراموش کرده است. ولی اینطور نبود .

علی جان آخ علی جان ،

او خودش را گم نکرده است، او خودش را جا گذاشته است.

+به مفهوم جمله فکر کنید.


برچسب‌ها: زندگی همش درده بچه, فقط بگذرید, نفرین زمین
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

همه عاشق های عالم به هر شکلی که این ودیعه را شروع کرده باشند و در انتها به هر دلیلی که تمامش کرده باشند، یک روز یک جا همه چیز را به یاد می آورند ،چشمانشان را می بندند و بعد لبخند لطیفی می زنند و دلبرانه مرور می کنند.

سپس سخت دلتنگ می شوند. نه صرفا برای عشق از دست رفته و از یاد رفته شان بلکه بیشتر برای خودِ عاشقشان ، که دیگر نمی توانند مانند سابق عاشق باشند، وقت بگذرانند، رندانه عشق طلب کنند و عشق ببخشند. آن ها برای همه ی حرف های جامانده و برای تمام مسیر های رفته و نرفته تنگ دلتنگ می شوند.

همه ی عاشق ها دلتنگ خواهند شد. چه باشکوه است قدمت و عمقِ عشق. چه حریقی ست این عشق.

+من عوض نشده ام ، فقط تو رو دیگه دوست ندارم.

+کاش این را یاد بگیرد ،کاش بداند دکمه بازگشتی درکار نیست.

حرف اخر را زدم


برچسب‌ها: نفرین زمین, لعنتی ها, رها کن رئیس
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |

اینجا کسی بود که برای هر شب ۴۴ هزار به فردی پرداخت می کرد تا همراه ش باشد.

اینجا کسی بود که تنها آمده بود و بعد عمل تشنه و دردمند بود. وقتی بهش ابمیوه می دادم مدام می گفت ایشالا آب کوثر نصیبت شود،

اینجا کسی بود اهل کردستان و غریب ، آهنگ های خسته هایده را بلند بلند دوست می داشت.

اینجا کسی بود که می گفت من از ۱۲ سالگی همراهش هستم به من نگویید که حالا با دو تا بچه  همراه خوبی نیستیم،

اینجا کارگری بود از  هند، که سرکارگرش زیر زیری می گفت ارزش ده میلیون خرج را ندارد ردش کند برود ،

اینجا کسی بود که از آمپول وحشتناک کوال می ترسید و مدام جای کبودش را نشان می داد.

اینجا کسی بود که از عالم و آدم گله داشت و غر می زد و می گفت این دنیا چش شده است؟ من ادم به این خوبی آخه!!!!!

اینجا حتی کسی بود که کس نبود .


برچسب‌ها: اندراحوالات, زندگی همش درده بچه
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

اصن نیاز نیست ما الللللگو و اسوووووه ی اخلاق و رفتار و منش بشریت و همکارا و خانواده دوستان باشیم. همه ی ما یه سری نواقصی داریم و تازه پذیرشش همممم خییییلی میتونه به ما کمک کنه.

+بعضیام یه جور خاصی خیلی باحالن خدایی ، برگشته میگه "عیب من اینکه خیلی مهربونم ".!!!!یا میگه عیب من اینکه "زیاد فکر می کنم" "زیاد وقت میذارم" ... اصن وضعی هاااا.

من و شما هم میدونیم محبت زیاد کار درستی نیست اما بابا سالار بیخیااال. اصن داغون کردی من رو با این عیبت. از خودشناسی و فروتنی این بعضیا خندم میگیره .


برچسب‌ها: بفهم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |

از آن جنس آدم هایی است که هر وقت بخواهد باب احساساتش را به روی کسی باز کند صرفا گند می زند پس همان بهتر که نمی گوید . با او که هستم مدام یاد خودم میفتم. یاد روز هایی که نمی توانستم علی را دوست بدارم. سعی خودم را کردم و باور کنید حتی خواستم به دروغ بگویم که او را دوست دارم ، حتی برای باری حتی یک بار، نتوانستم.

شما نمیدانید که اکنون چه سوگوارانه پیش می روم. حالا او انگار من است، حالا انگار جایمان عوض شده است او شده است من و من شده ام کسی دیگر نمیشناسم اش.

+ پیدایم کن.


برچسب‌ها: نفرین زمین
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

این روز ها که شاهد چیز های جالبی هستیم مثل عزاداری باید بیشتر حواسمان را جمع کنیم .

همه بزرگان دین , عالمان ، نخبگان ،در نهج البلاغه و الخصوص قران گفته شده است که تاریخ برای عبرت و عدم تکرار آن بیان شده است. این روز ها که همه جا سخن از تاریخ است مهم ترین وظیفه فکر کردن و رسیدن به معرفت است، آیا نه اینکه باید راجب اهداف بزرگان فکر کنیم؟ و بیینیم ایا هدفی درست داشتند یا نه؟! آیا نه اینکه فکر کنیم ما هم در جایگاه آنان قرار خواهیم گرفت؟  به دلایل گناهانشان فکر کنیم ، چرا خود را فروختد آیا گرسنه بودند یا خائن! آیا مجبور بوده اند یا خاطی !

اگر این روزها و دسته ها و سیاه پرچم ها قرار باشد چیزی را در شما بیدار کند تا مانع تکرار تاریخ شود ، تفکر و تحقیق است نه مرور آن . بیایید این روزها راجب آزادگی فکر کنیم نه اسم و اشخاص. راجب اینکه در زندگی مان باید اهدف داشته باشیم و پایبند آن  باشیم تا آخرین دم نه به رخ کشیدن هدف یک فرد . بیایید راجب مشکلات و تنهایی های امروزمان ، راجب مرگ ها و کشته های امروزمان فکر کنیم ، که چگونه گذشتگان با حریت مشکلاتشان را حل کردند و رفتند . ما چگونه امروزمان را حل خواهیم کرد !

+ بیایید دست بکشیم از این مرور و حفظ کردن . بیایید فکر کنیم.

+ برای این درس بسیار زحمت کشیده شده ، تبدیل آن به یک "نماد" کفران نعمت است، گفتم که فردا مدیون نمانم و نمانید.


برچسب‌ها: بفهم, سیگنال فلسفه
+ نوشته شده در شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |

حتی به قول بعضی از دوستان جناب "گوزو" هم جلو آمد.فلانی فلانی هم که حتی باورش هم نمی کردم آمد، و گفت که بابت ناراحتی من ناراحت و نگران است.

آمدند یکی یکی و جداگانه گفتند که نگران امتحان و دانشگاه نباشم و هرکدام یک طوری به روش خودشان حرفایی از جنس محبت گفتند . هرچند درس خوان نیستند ولی اطمینان کوچکی بابت کمک و هواداری می دانند. از آن ها ابدا انتظار نداشتم و خودتان می دانید این تعارفات برایم اهمیت چندانی ندارد ولی جای خودش و اندازه خودش به آدم خیلی چیز ها را نشان می داد.  

+ باید حواسم رابیشتر به غریبه های نزدیک بدهم .

+ جالب بود تقریبا تنها فرد اقای بازرس بود که ابدا چیزی نگفت.


برچسب‌ها: اندراحوالات
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید