یک وفاداری کاذب
خود ما به عکس هایی که به دیوارهای اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم
یا خیلی به ندرت و تصادفا نگاه می کنیم
ما به حضوردائم و به چشم نیامدنی آن ها عادت می کنیم
عکس فقط برای مهمان است
این را یادتان باشدکه ذره ای در قلب بهتر از کوهی بر روی دیوار است.
نادر ابراهیمی
±جانا نادر سخن از زبان ما می گویی.
+با بشکاف شک، رابطه و دوستی و قلب مان را پاره پاره نکنیم. آخر برای چه شک!به هر چیزی که شک نمی کنند. برای رضایت و دلگرم شدن قلب هایتان با بشکاف به جان قلب و روح و دوست داشتن ها نیفتید. فقط با این کار خودتان را انکار کرده اید و قلبی را شکسته اید نه چیزی فراتر.
+می دونید با تمام مشکلات و دردسر های زندگی میخام با شوق حرکت کنم. من یه جوون زنده ام و من زندگی رومی کنم نه اون منو :))) یلدا مبارک .
میان حرف های معمولی شان، سورمیلیا لجظه ای تصمیم به سکوت گرفت تا ببیند لوئیچی اصن حواسش هست که او دارد راجع به چه مطلب مهمی حرف می زند. آرام و منتظر صدا زد :
-لوئیچی
حس کرد کسی آن طرف خط جا به جا شد.
_بله ادامه بده ، حواسم سر تا پا در بند شماست.
صدا بسیار واضح تر و ملایم تر بود از چند دقیقه گذشته بود،تن صدا آنقدر نزدیک بود که سورمیلیا حس کرد که لابد دیگر فاصله ای بین لب ها و گوشی وجود ندارد. یکجور خاص حرفش را زد.
_بگو سورمیلیا عزیز، من می خوام ادامه ش را بشنوم. می خواهم تا انتهایش را بشنوم.
سورمیلیا این لحن را می شناخت و دلش می خواست توضیبحاتش را ادامه بدهد و به روی خود نیاورد که دل برده است آن هم بی خبر. اما نتوانست جلوی گونه هایش را بگیرد تا قرمز نشوند. نتوانست جلوی لب هایش رابگیرد که نقش لبخند را نگیرند ، با لحنی آگاهانه و دلبرانه تر گفت:
-آخر ای آخرین سرباز جنگ، تو را چه می شود؟!
( و با هم و به هم از این دلبری می خندیدند)
من دیر یا زود به برهه ای از زندگی ام می رسم که می بینم آدم های زندگی ام در جای خودشان نیستند سپس دست آویز صفحه شطرنج قلبم می شوم و جای سرباز و شاه را تغییر می دهم. و یادش می آورم که اگر شاهی وجود داشته است این من بوده ام که او را شاه کردم ام.
+من آزاده تر از آن هستم که در بند فرد بمانم ، در تعصبات گیر کنم و گمان کنم زندگی من را ارتباطاتم می سازند.
+ برا مخالفان می گویم که من منکر تاثیراتِ سنتُ عرفُ جبرُ انسانیتُ دردُ شکست تلفات خانواده و هزاران چیز واضح و مبرهن زندگی نیستم اماااا تسلیم آن ها هم نخواهم شد.
آخ آآآآآاخ ای آدم های بی مغز بیچاره، دلم برایتان ترحمانه می سوزد که چه بدبختانه عرضه می شوید.
وقتی این گندم زار نه روباهی دارد نه شازده کوچکی، باید آن را به آتش کشید.

خوبم خیلی
همه چیز خوب است ما منطقی هستیم ، من منطقی ام، او هم منطقی است. شنیده ام در تصمیم گیری ها منطق همواره کمک می کند پس منطق قرار است به من کمک کند، لابد قرار است به او هم کمک کند.
خیلی خوشحال هستم، چون او گفته است حال من خوب است و خواهد بود. خیلی خوبم چون گفته است مشکلی پیش نخواهد آمد بالاخره زندگی سرشار از این رفت و آمد هاست.
چقدر از این نظر که هر دو آدم های عاقل و بالغ و کاملی هستیم لذت می برم.
چقدر عاشق نبودن خوب است و معشوق نبودن بهتر،
حال ما خوب است مگر نه! مگر چیزی دیگری مانده است قرار بود حال هم را خوب کنیم. مگر قصد ما چیز غیر از این بود؟ می خواستیم انتهای این بازی کاری را انجام بدهیم که موجب رضایت باشد. قرار بود حساب کتاب کنیم با عقلمان که انتهایش چیزی هست یا نه ! تا در انتها رضایت همه جلب شده باشد. همین کار را کردیم.
حالم خوب است ، گفته بود من برایش مهم تز از خودم است. من خوبم پس او نیز باید خوب باشد.
خوبیم دیگر چه می خواهید!
جالب بود که یک جور عجیب به هیچ چیز فکر نمی کردم، صدای علی را همراه با داستانی را که داشت تعریف می کرد را ،نمی شنیدیم. به هیچ چیز فکر نمی کردم حتی مرور هم نمی کردم، فقط از جایم برخواستم گفتم علی یک لحظه به من فرصت بده.
دو قدم (دقیقا) به جلو حرکت کردم و از دور بیرون پنجره را نگاه کردم. انگار آماده بودم اینطرف ایستاده بودم تا مگر ذهنم ماجرا را بهتر حلاجی کند. نمی دانم آن لحظه چطور شد. قبل تر، بار ها بارها سعی می کردم تمرکز کنم و به هیچ چیز فکر کنم ولی نمی شد نتوانسته بودم ولی آن لحظه من به هیچ چیز فکر نمی کردم.

+ هرچند سوئ تفاهم مقصر ندارند، ولی ترسناک هستند.
و لازمه هر بلوغ یک تغییر بزرگ،
ولازمه هر تغییر یک جسارت عمیق.
+ برای من، بیان و گفتگو راجع به پاره ای از مسائل همواره به مراتب سخت تر از عمل به آن ها بوده است، در صورتی که می بایست برعکس این می بود. ( این خصلت در زندگی من باعث ایجاد هنجار های بزرگی شده )
+انبوهی از نوشته ها در صف انتظار تایید، شاید تعدادی رو بازنویسی و تایید کنم شاید.
+ بابت پیام های خصوصی و حرف هایتان ممنون. به دل می چسبند سالار ها.
علی جان آخ علی جان ،
او خودش را گم نکرده است، او خودش را جا گذاشته است.
+به مفهوم جمله فکر کنید.
سپس سخت دلتنگ می شوند. نه صرفا برای عشق از دست رفته و از یاد رفته شان بلکه بیشتر برای خودِ عاشقشان ، که دیگر نمی توانند مانند سابق عاشق باشند، وقت بگذرانند، رندانه عشق طلب کنند و عشق ببخشند. آن ها برای همه ی حرف های جامانده و برای تمام مسیر های رفته و نرفته تنگ دلتنگ می شوند.
همه ی عاشق ها دلتنگ خواهند شد. چه باشکوه است قدمت و عمقِ عشق. چه حریقی ست این عشق.
+من عوض نشده ام ، فقط تو رو دیگه دوست ندارم.
+کاش این را یاد بگیرد ،کاش بداند دکمه بازگشتی درکار نیست.

اینجا کسی بود که تنها آمده بود و بعد عمل تشنه و دردمند بود. وقتی بهش ابمیوه می دادم مدام می گفت ایشالا آب کوثر نصیبت شود،
اینجا کسی بود اهل کردستان و غریب ، آهنگ های خسته هایده را بلند بلند دوست می داشت.
اینجا کسی بود که می گفت من از ۱۲ سالگی همراهش هستم به من نگویید که حالا با دو تا بچه همراه خوبی نیستیم،
اینجا کارگری بود از هند، که سرکارگرش زیر زیری می گفت ارزش ده میلیون خرج را ندارد ردش کند برود ،
اینجا کسی بود که از آمپول وحشتناک کوال می ترسید و مدام جای کبودش را نشان می داد.
اینجا کسی بود که از عالم و آدم گله داشت و غر می زد و می گفت این دنیا چش شده است؟ من ادم به این خوبی آخه!!!!!
اینجا حتی کسی بود که کس نبود .
+بعضیام یه جور خاصی خیلی باحالن خدایی ، برگشته میگه "عیب من اینکه خیلی مهربونم ".!!!!یا میگه عیب من اینکه "زیاد فکر می کنم" "زیاد وقت میذارم" ... اصن وضعی هاااا.
من و شما هم میدونیم محبت زیاد کار درستی نیست اما بابا سالار بیخیااال. اصن داغون کردی من رو با این عیبت. از خودشناسی و فروتنی این بعضیا خندم میگیره .
شما نمیدانید که اکنون چه سوگوارانه پیش می روم. حالا او انگار من است، حالا انگار جایمان عوض شده است او شده است من و من شده ام کسی دیگر نمیشناسم اش.
+ پیدایم کن.

همه بزرگان دین , عالمان ، نخبگان ،در نهج البلاغه و الخصوص قران گفته شده است که تاریخ برای عبرت و عدم تکرار آن بیان شده است. این روز ها که همه جا سخن از تاریخ است مهم ترین وظیفه فکر کردن و رسیدن به معرفت است، آیا نه اینکه باید راجب اهداف بزرگان فکر کنیم؟ و بیینیم ایا هدفی درست داشتند یا نه؟! آیا نه اینکه فکر کنیم ما هم در جایگاه آنان قرار خواهیم گرفت؟ به دلایل گناهانشان فکر کنیم ، چرا خود را فروختد آیا گرسنه بودند یا خائن! آیا مجبور بوده اند یا خاطی !
اگر این روزها و دسته ها و سیاه پرچم ها قرار باشد چیزی را در شما بیدار کند تا مانع تکرار تاریخ شود ، تفکر و تحقیق است نه مرور آن . بیایید این روزها راجب آزادگی فکر کنیم نه اسم و اشخاص. راجب اینکه در زندگی مان باید اهدف داشته باشیم و پایبند آن باشیم تا آخرین دم نه به رخ کشیدن هدف یک فرد . بیایید راجب مشکلات و تنهایی های امروزمان ، راجب مرگ ها و کشته های امروزمان فکر کنیم ، که چگونه گذشتگان با حریت مشکلاتشان را حل کردند و رفتند . ما چگونه امروزمان را حل خواهیم کرد !
+ بیایید دست بکشیم از این مرور و حفظ کردن . بیایید فکر کنیم.
+ برای این درس بسیار زحمت کشیده شده ، تبدیل آن به یک "نماد" کفران نعمت است، گفتم که فردا مدیون نمانم و نمانید.
آمدند یکی یکی و جداگانه گفتند که نگران امتحان و دانشگاه نباشم و هرکدام یک طوری به روش خودشان حرفایی از جنس محبت گفتند . هرچند درس خوان نیستند ولی اطمینان کوچکی بابت کمک و هواداری می دانند. از آن ها ابدا انتظار نداشتم و خودتان می دانید این تعارفات برایم اهمیت چندانی ندارد ولی جای خودش و اندازه خودش به آدم خیلی چیز ها را نشان می داد.
+ باید حواسم رابیشتر به غریبه های نزدیک بدهم .
+ جالب بود تقریبا تنها فرد اقای بازرس بود که ابدا چیزی نگفت.