میان حرف های معمولی شان، سورمیلیا لجظه ای تصمیم به سکوت گرفت تا ببیند لوئیچی اصن حواسش هست که او دارد راجع به چه مطلب مهمی حرف می زند. آرام و منتظر صدا زد :
-لوئیچی
حس کرد کسی آن طرف خط جا به جا شد.
_بله ادامه بده ، حواسم سر تا پا در بند شماست.
صدا بسیار واضح تر و ملایم تر بود از چند دقیقه گذشته بود،تن صدا آنقدر نزدیک بود که سورمیلیا حس کرد که لابد دیگر فاصله ای بین لب ها و گوشی وجود ندارد. یکجور خاص حرفش را زد.
_بگو سورمیلیا عزیز، من می خوام ادامه ش را بشنوم. می خواهم تا انتهایش را بشنوم.
سورمیلیا این لحن را می شناخت و دلش می خواست توضیبحاتش را ادامه بدهد و به روی خود نیاورد که دل برده است آن هم بی خبر. اما نتوانست جلوی گونه هایش را بگیرد تا قرمز نشوند. نتوانست جلوی لب هایش رابگیرد که نقش لبخند را نگیرند ، با لحنی آگاهانه و دلبرانه تر گفت:
-آخر ای آخرین سرباز جنگ، تو را چه می شود؟!
( و با هم و به هم از این دلبری می خندیدند)