9 june
2024
16:10
برای منی که نیاز دارم ، دوباره با قدرت بیش تری پیش برم ،
اما نمیدونم، باید از چی انرژی بگیرم . نمیدونم قدرتم از کجا بیارم ،
اوضاع داره وخیم میشه .
نیاز دارم چند ماهی بدون هیچ کم و کاستی ، سگ دو بزنم و مغزم به کار بندازم.
اینکه از قلبت بپرسی به کمک احتیاج داری و بعد وفادارت بماند، تناقض سختی ست.
بارها از خودم پرسیده ام که از کلمات نمی ترسی؟ وفادارشان نمی مانی؟
می دانی با اینکه کلمات را بی دغدغه به زبان جاری می کنم ، اما دوست شان دارم،
کلمات همیشه راه ارتباطی من با دنیای اطرافم بودند، دوست شان داشتم.
هر چند از دست شان هیچ وقت جان ِسالم به در نبردم.
شاید بهتر بود زور بازوهایم را بیشتر می کردم، یا جیبی بی انتها می داشتم ،
اینطور کلمات ضعیف هم می توانستد قدرت بیش تری داشته باشند.
ادعایی برای شان ندارم، ادعا برای آدمی ست که میخواهد چیزی را به دست بیاورد، وگرنه کدام امضا تا به اکنون نیاز به اثبات خودش داشته است.
من باور دارم ، کلماتم همان بودند که می باید می بودند، هیچ وقت برای ساختن شان از فعل و فاعل، دستچین های مرسوم زبان فارسی استفاده نکردم ام، هیچ با سایه ی تایید و تشویق آراسته شان نکردم، آن ها همانهایی بودند که در من زیسته بودند.
آدمی یاد میگیرد با مرگ خودش هم کنار بیاید، آنطوری که دیگر سرت را برای هر سخن بالا نمی آوری، لبخندت را پهن یک شوخی نمی کنی، در نگاه کسی دنبال بهانه نیستی، صدای کسی را نمییابی،
یا در دنیای من،کلمات را در میانه رها می کنی ،بیشتر نگران لغات دو پهلو میشوی، تشکر های عمومی می کنی و سعی می کنی. لغات در شهربازی ذهنت به بالا و پایین بپرند، تا اینکه به اشتباه چیزی را ادعا کنند. مدام می گویی میدانم که نباید بگویم ، میدانم که نباید بخواهم….
و خاطره هایت کلمه نمی شوند، و کلماتت جمله.
آدمی که از نبرد بازگشته باشد مثل سابق نخواهد بود.