اين ٤ مين مسكني دارم مي خورم،

و ٥ روزي كه اين مريضي نكبتي رو تحمل مي كنم، صبح ها استفراغ، ظهر و عصر درد شديد ، تير كشيدن دلم،

شب هام باز درد هاي نواساني و اسهال...

+حتي دوس ندارم بگم مريض شدم، اين تنهايي نميزاره...

 

+ نوشته شده در جمعه ۲۹ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید

دورانی هست حالِ آدم خوب نیست، حال خراب ِ واقعی ،‌اصن حالت خوب نیست.
مثل حال الانِ من ،‌مثلِ حال دیروز و هفته های پیشِ من 
توی این دوران مدام، سگ دو می زنی. که حالت اینی نباشه الان هست. ورزش می کنی، میخندی، بیرون می ری، می نویسی ، کتاب می خونی …اما ریشه ذهنیت و استرس لعنتی مثل کَنه بهت چسبیده بین تمام خنده هات وجود داره.
سعی می کنی حالت خوب باشه ، ولی صبح با یه فکر خراب بیدار می شی و با یه فکر خراب تر می خوابی…
اگه الان گذشته بود ، دلم با دیدن علی خوب می شد اگه الان گذشته بود، دلم قرص بود یکی هست که حواسش هست.

الان گذشته نیست . حال منم خوب نیست.

قبل این یه علی بود که بود . یه خانواده که سن و رفتارت براشون سوال نبود و قبولت داشتنت. یه سارو بود که دیدنش حالم خوب می کرد. یه چاردیواری امن به جز خونه داشتم.‌ چندتا دوست با مرام…
این حال نکبتی الان من، اثر از دست دادن تک تک اینا توی یه سال گذشته ست.
دوستام بزرگ شدن ، با همراهاشون سفر می رن بیرون می رن تهران زندگی می کنن سرکار میرن .. دیه اونی نیست که باید باشه… حق میدم بهشون جز حالِ خوب چیزی براشون نخواستم.
چاردیواری هم با دست کلید بخشیده شد به کسی دیگه که حس راحتی کنه. سارو تقدیم به کسی دیگه شد، که مدیریت بشه. تمام آرزو هام و افکارم واسه کارای بعدی بخشیده شدن به کسی دیگه و من باید کار خودمو بکنم و نظراتم شدن دخالت…بعد همه اینا من سکوت کردم، کاش می فهمیدید چقدر قرار شد دیگه نباشم…
علی رفت . رفته پی برنامه های خودش … از صبح تا نیمه شب.
هر وقت هم بخای حرف بزنی باید وقت بگیری بری دفترش. کاش یادش بیفته سه دفعه ای رو که گفتم علی وقت داری بیام باهات حرف بزنم یادش بیاد. حال نداشت … عصبانی بود… حوصله نداشت … خوابید بعد بیدار شد گفت: کارت مهم بود؟ دوباره باید وقت بگیرم برای درد دل!
نتونستم برای قلب شکسته شده ام (یگانه) براش صحبت کنم ، چون با شروع حرفام تنها چیزی که می گفت این بود  «که دیدی من چقد خوب رفتار کردم... حال کردی من چقدر باشعور بودم…» و من تمام جملات بعدی رو توی گلوم قورت می دادم… 
علی نیست وقتی هم هست نمیخاد حرفامو بشنوه مدام میگه : بیخیال از مامان بابا نگو… تورو خدا الان بیخیال این حرفا …میشه خواهش کنم از این آدم حرف نزنی جلو من … داری غز می زنی راجع این آدم ها … میشه از کار حرف نزنی … تو کار خودتو بکن کار به چیزای دیگه نداشته باش…و عه دوست دیه بیخیال ول کنا …

 

به این فکر نکرد که دنیای من ساخته شد بود از علی و خانواده و سارو و فکر آینده و همین ۵ تا ادم دورم. ولی ننننننننباید راجع هیچ کدوم با علی صحبت می کردم چون عصبانیش می کرد…  حتی نمیشد به عنوان نردیک ترین دوست اتفاقات براش تعریف کرد چون عصبانیش می کرد.
چی می گفتم دیه ؟ مگه دنیای من آدم های دیه ام داشت؟ چی می گفتم از علت گرمایش زمین؟ هر بار پرسید که چه خبر چی می گفتم ؟؟؟ چی ؟ وقتی نباید از آدم ها و اتفاقات دورم باهاش حرف بزنم!!

ماه ماه ها همین طور گذشته و داره می گذره ، و تعجب می کنه من چرا حرف نمی زنم.
میدونی 
یه دورانی هست حالِ آدم خوب نیست، حال خراب ِ واقعی ،‌اصن حالت خوب نیست.


برچسب‌ها: لعنتی ها, زندگی همش درده بچه, نفرین زمین
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید

زن باید مثل فروغ باشه .

وقیح نیست ، ولی بی پروا میتونه زن باشه با تمام حسِ زنانگی.

عشق چون در سینه ام بیدار شد 

از طلب پا تا سرم ایثار شد 

این دگر من نیستم ، من نیستم 

حیف از آن عمری که با من زیستم 

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات 

خیره چشمانم به راه بوسه ات 

ای تشنج های لذت در تنم 

ای خطوط پیکرت پیراهنم


برچسب‌ها: اندراحوالات, لعنتی ها
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید |

دوباره کتاب خواندن را شروع کرده ام .

و 

دوباره می نوبسم .

 

+ نوشته شده در جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید

یه سری ها یجور وبلاگ آپ می کنن ،

که انگار دارن آپولو هوا می کنن،

کی وقت کردی اینقدر نچسب بشی!

+ نوشته شده در جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید

حالا بیا هی بگو : « تو بگو چیکار کنم ، من همون کار کنم»

برام مهم نيست كه چيكار مي كني،

ولي مهم بود كه اهميت بدي اونم زيااااااد.


برچسب‌ها: چته
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید |

مکالمه :

میشه مشکلت رو بگی؟

-گفتنی نیست.

+تو بگو

ـگفتنش نه حلش می کند ، نه آرومش می کنه . به احتمال زیاد یه حس ناجورِ هم بهش اضافه کنه.

+ حالا بگو 

- اذیتم ، از عدم تماس.

+ها؟

-از نداشتن حس خوب برای لمس کسی، نمیخام حد بگم براش... من از همین حد خسته شدم.

حرفم آزادی احساسی و رفتاری حتی برای لمس دست... نزدیک و بی قید نفس کشیدن... 

برای تکیه دادن بی عذاب وجدان ... حرفام خیلی جسمانیه ولی اذیتم می کنه. 

همه چی رو نمیشه با سرپوش احساس ماست مالی کنی می فهمی؟

من خیلی وقته بچه نیستم، می فهمی چی می گم؟

+آره خب همه همین جوری ان. شرایط اینجوریه دیگه.

- دیدی نمی فهمی ، میتونی برام حلش کنی؟ میتونی راه حل بدی؟ میتونی بگی خسته نباشم؟

+...

-میشه بری بیرون؟ میخام تنها باشم ولی تو فکر کن قیافه می گیرم.

 

*می فهمی که نمیشه گفت؟

 


برچسب‌ها: لعنتی ها
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید |

نمیخام غر زده باشم ،

ولی بعد ۲۵ سال،

داشتن یه همراه که بتونی بدون عذاب وجدان و فکری بتونی تنگ بغلش کنی.

چقدر خواسته بی منطقیه؟

چقدر دیگه باید شب ها دستامو مشت کنم؟

دیگه نمی تونم  


برچسب‌ها: لعنتی ها
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید

باز هجوم استرس ...

صبح با تهوع ، جوش های کمر و لرزش پا و دستم...

+کاش یکی بیشتر بود.


برچسب‌ها: اندراحوالات
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید

میگه : چرا تو قیافه ای ؟ چیشده؟

+ بنده از فضا اومدم ، نمی تونم ناراحت باشم یا خسته یا...

هر وقت بی حوصله و کم حرفم یعنی مسخره بازی دارم در میارم و ادا اطوار و قیافه گرفتن...

ببخشید از کراش قدیمی تون به طور صحیح خدافظی نکردم لابد به نشانه اعتراض رفت...


برچسب‌ها: لعنتی ها
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید

من اما از تولدِ مرگ نترسیدم .

مگر چقدر می توان مبارزه با خود را ادامه داد؟

من اما همان مادر قاتل بودم. قاتل باورهای عزیزم.مادری که شب گس جنگ فرزندانش را تک به تک تنگ در آغوش گرفت و چشمانشان برای ابدی شدن بست.

باور هایی که عاشقانه پرورده بودمشان، همان هایی که با دلِ خون بزرگشان کرده بودم . من حتما مادر خوبی نبوده ام.

اگر دوست قدیمی ام را دیدید سلام من را به او برسانید و از طرف من به او بگویید از پس این دنیا برنیامد بگویید طعم تلخ این زندگی بیش از خواب های شیرینش بود.

به او بگویید یک روز به آسمان نگاه کرد و برای آرزویی در دل داشت، قلبش تیر کشید.

بگویید یک شب خدا و تمام آسمانش را لعن و نفرین کرد، بوسید و لب طاقچه گذاشت که خاک بخورند. من از دروغ نترسیدم. من از حقیقت تلخ این دنیا ترسیدم از روزی که باید باور می کردم بازی هایشان را . موفقیت های بی رحمانه شان را.

اما می دانی تو بترس. از مرگ، از پیری، از ناتوانی، از تنهایی، از بیکاری، از نداری، از ازدواج بی فرجام، از حرف مردم، از عذاب خدا، ‌از گناه  از تمام چیزهایی که ترس برایشان وجود نداشت بلکه ساخته شد.

اما تو بترس.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان.

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

تنهایی ها عمیق اند،آشیانه ی کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

و من آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.

شمس لنگرودی


برچسب‌ها: اندراحوالات
+ نوشته شده در شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید

تو به تمام کلماتی که ازشون برای شعر گفتن، محبت کردن، توصیف کردن ... استفاده کردی مدیونی،

خائن نباش،

مردِ بیش بین من.


برچسب‌ها: سیگنال فلسفه
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید

علی نوشته :

بابا دلار شده ۹ تومن ما مجبوریم به خودمونم گیر بدیم این وسط! دیدی هیچی نشدی؟ دیدی دیر شد نرفتی! همه آمریکان... هه! بد بخت! گفتم بخرما! ریدم تو این شانس! چند سالت شده؟ چی داری؟ اصلا خاک تو سرت... هیچوقت موفق نمیشی!!! دو سر گهی

+ نوشته شده در دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید |

اگر سرباز بازگشته ، برای پیروزی جنگ سرافراز بود ، بدان برای مردن چیزی بیش از مرگ نیاز است.


برچسب‌ها: لعنتی ها, زندگی همش درده بچه
+ نوشته شده در جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷ساعت توسط آقای خورشید