مگر چقدر می توان مبارزه با خود را ادامه داد؟
من اما همان مادر قاتل بودم. قاتل باورهای عزیزم.مادری که شب گس جنگ فرزندانش را تک به تک تنگ در آغوش گرفت و چشمانشان برای ابدی شدن بست.
باور هایی که عاشقانه پرورده بودمشان، همان هایی که با دلِ خون بزرگشان کرده بودم . من حتما مادر خوبی نبوده ام.
اگر دوست قدیمی ام را دیدید سلام من را به او برسانید و از طرف من به او بگویید از پس این دنیا برنیامد بگویید طعم تلخ این زندگی بیش از خواب های شیرینش بود.
به او بگویید یک روز به آسمان نگاه کرد و برای آرزویی در دل داشت، قلبش تیر کشید.
بگویید یک شب خدا و تمام آسمانش را لعن و نفرین کرد، بوسید و لب طاقچه گذاشت که خاک بخورند. من از دروغ نترسیدم. من از حقیقت تلخ این دنیا ترسیدم از روزی که باید باور می کردم بازی هایشان را . موفقیت های بی رحمانه شان را.
اما می دانی تو بترس. از مرگ، از پیری، از ناتوانی، از تنهایی، از بیکاری، از نداری، از ازدواج بی فرجام، از حرف مردم، از عذاب خدا، از گناه از تمام چیزهایی که ترس برایشان وجود نداشت بلکه ساخته شد.
اما تو بترس.