آمده بودند برای نشستن ، دو نفری

دخترک کتش را روی شانه هایش انداخته بود و از روی گوشی همراهش چیزی را می خواند ، با صدای ریز و کشیده. حجم موزیک جازِ کافه را از 90 به 60 و به 30 رساندم. جلوی رویم کتابی باز بود اما به صدای او گوش می دادم.

به صدای دخترک گوش نمی دادم، بلکه من به سکوت دلنشین و پسرک رو به رویش گوش می دادم که چگونه خیره غرق لحنی عاشقانه بود و لذت می برد و لذت می بردم.

+بر سر سفره احساستان اگر جایی بود سخن ساده تبریک مرا بپذیرد.


برچسب‌ها: اندراحوالات
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |

میونید به کجا رسیده ام ، دروغ ممنوع

دیگر اگر ناراحت باشم لبخند نمی زنم ، یا اگر روزگار تلخی ای بر من عارض داشت و ضربه ای مهلک خوردم همان اندازه قرار است ماتم بگیرم می گیرم و برای حفظ تریپ و شخصیت الکی به مردم لبخند تحویل نمی دهم، شخصیت من زمانی کامل است که به طرف مقابلم بفهمانم که اکنون زمان مناسبی برای خوش و بش کنار من نیست و یا او در آن لحظه آدم مناسبی برای بازگو کردن اتفاق های زندگی ام نیست پس لطفا مانند افراد با شعور و بالغ اندکی سکوت برایم هدیه بیاورد.

به همین دلیل دیگر نیاز نمی بینم دروغ بگویم ، یا احوال خود را آنگونه که نیستم بیان کنم. کسانی که مرا همان طور که هستم دوست نمی دارند می توانند بروند. من نمیخام دروغ بگویم به آنان و یا لبخند قلابی تحویلشان بدهم ، این کار دور از شان دوستی ست.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

اگر از باب فضولی و دخالت و قضاوت بخواهم بگویم، بعضی ها هیچ وقت پیشرفت نمی کنند. نمی گویم عرضه پیشرفت را ندارند یا همت ش را نه، بلکه آن ها فکر و اندیشه پیشرفت را ندارند.

آن ها به هر چیزی که از جانب دنیا و زندگی و شهر و خانواده به آن ها رسیده است قانع هستند. ابدا  لحظه ای  فکر نمی کنند که به اطرفشان نگاهی بیندازند، و چیزی جدید بسازند. مثلا همین فرش فروش حاج علی چند سال است که بازار یک دستی دارد، اما نه چیزی را جا به جا می کند، نه رنگی نه چراغی اضافه می کند... با خودش می گوید همین که نان در می آورم کافیست ، چرا تغییرش بدهم؟.

باور کنید کفران نعمت، استفاده نکردن از همین چیز هاست. وقتی می تواند استفاده کند و نمی کند. وقتی می تواند بهتر باشد و نیست.

حالا حاجی رو ندیده اید انگار نه انگار زندگی و سال ها در حال عبور هستند. همه چیز آن جا، کهنه شده است حتی افکارش، حواسش نیست. آدم ها  پیر می شوند افکار هم کهنه می شوند و ناکارآمد. خانه ها تعمیر می خواهند. من میفهمم که او روزی جوان شادابی بوده است و امروز پدری سختگیر و فردا پدربزرگی مهربان است، اما اگر قرار باشد همیشه اخلاقمان همانی باشد که بود، مگر می شود؟

مگر ما مومیایی هستیم؟ دِ بابا یه تکونی به اوضاع بدهیم ریسکی، برنامه ریزی، فرازی نشیبی... چیزی.

یا برایتان مثال ملموس تر بزنم همین وبلاگ نویس ها ، نویسنده ای با یک آرشیو و حضور چند ساله در این فضا هنوز نوشته هایش چیزی را بر نمی تابد.و هنوز دو جمله را درست حسابی نمی تواند بنویسد (خط اول این متن را دوباره بخوانید) نه اسمی را تغییر داده است، نه قالبی را، نه طرز نوشتنی را، نه حتی جمله بندی اش را ، بعد از چند سال حضور در این فضا و ادعای نوشتن آدم انتظار دارد کمی فقط کمی پیشرفت و توانمندی را نسبت به گذشته در او ببیند ولی انگار همین برایش بس است .

+تو رو خدا نگویید ، ما زمانی می نویسیم که دلمان پر است و خسته ایم و این جا زنگ تفریح است... فلان فلان بعد از چند سال چرک نویسی هم که شده ، باید ناخواسته اندکی توانمندی بدست بیاوریم. 

برای همین می گویم بعضی ها هیچ وقت پیشرفت نمی کنند ، عرضه اش را دارند ولی ترس از شکست آن ها را در همان نقطه مغلوب کرده، آنان بازندگان واقعی زندگی اند.

 


برچسب‌ها: سیگنال فلسفه, رها کن رئیس
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |