+ مرد من
+ سوغاتی
+کلی حرف دارم ، کلی دردِ دل ، کلی غصه و اشک دارم ،تازه کلی هم حوصله برای گفتنشون دارم، کلی وقت برای تعریف کردن. تنها چیزی که ندارم دلیله ، دلیل ندارم که بگم. چرا بگم؟ چیو جلو میبره؟
بگذارید کار را برایتان کمی آسان تر کنم. شما متوجه خواهید شد که هر چند هنوز هم نقد و تحلیل را می پسندم ولی به جا تر از گذشته است. متوجه خواهید شد هر چند هنوز افکارم و تصمیماتِ شخصی ِخودم، ارزشمندترین مسءله برایم است و آن ها را با هیچ برچسبِ اغوا کننده ای (مانند عاقل، فهمیده، نجیب) تعویض نمی کنم اما هم اکنون می توانم بدون حمایت از عیب ها و نواقصم،، برای شما بنویسم. شرح دهم که فلان کار اشتباه را کرده ام و یا فلان نظر را دارم هر چند می دانم نا به جا است.
بدانید هیچ کس دلش نمی خواهد از خودش، بد گویی کند ولی خودشناسی مفهوم زیبایی است و به حدی از عمق رسیده ام که می توانم عیب های را مطرح کنم بدون اینکه زشت باشم .
+سری به آرشیو حدود 5 یا 6 نفر از دوستانم زدم، کار جالبی بود. دیدن تغییرات محسوس بود، بعضی ها غمگین تر شده اند، بعضی ها کم صحبت تر شده اند و بعضی های مهربان تر.
بعضی ها دیگر از خودشان ننوشتند و بعضی ها فقط از خودشون نوشتند، بعضی ها واقعیات را تبدیل به داستاان های جذاب کردند، بعضی ها سعی کردن واقعیت رو تحلیل کنند. و بعضی ها هم قید واقعیت را زده اند دلتنگی شان مهم ترین مسءله شان شده است. بعضی ها کلماتماتشان را اصلاح کردند و بعضی باور هایشان را. خوب یا بد دیدن تغییرات محسوس بود.
حتی یکی لات تر شده بود(!).
+نکته : شاید وبلاگ ها فقط صفحه ای باشند، برای بیان قسمتی از زندگی نه تمام ابعاد آن. این حرف درستی می باشد و نویسنده چیزی را می نویسد که مهم ترین بخش زندگی اش باشد.

+بعد مدت ها (به جز همراه اول) به گوشیم پیام اومد.
+خستم و آآآخ که چقدر به این سکوت و خستگی احتیاج داشتم ، به کسلی احتیاج داشتم، خیلی به موقع بود، واقعا به یک جا نشستن احتیاج داشتم و کوک کردن ساعت قدیمی و گوش دادن به تیک تیک کردنش.
+بزارید یه بار دیگه بگم. آآخ که چقدر به این در سکوت روی گوشه میز نشستن احتیاج داشتم. نه ورق زدن الکی کتاب، نه الکی اینستا چک کردن، نه الکی کار کردن، نه خوابیدن... نه هیچ چیز دیگه .فقط در اوج کسالت، سکوت و یک جا نشینی می کنم و چقدر به این کسالت و دوری احتیاج داشتم.
+اگه بخام حالم رو شرح بدم ، میتونم بگم توی این شلوغی، فکرم رو یه شک درگیر کرده ،الان از اون زمان هاییِ که ذهنم، شور چالش ذهنی رو در میاره،راستش را بگم داخل یک شک عمیق افتادم و پی ِیک تغییر هستم ، این تغییر نیازمند خیلی رفتار ها از جانب خودمه و متقابلا تحملِ بازخورد رفتار دیگرون نسبت به تغییرم. برای همین نسبت به شَکَم دو دل هستم. فقط تنها چیزی که نسبت بهش مطمئنم اینکه به این تغییر نیازمندم.
+ به رفیق قدیمیم هم بگم که گَرَم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم.
+نوشته های بی و سر ته بالا رو نمیتونم چطور توجیه کنم ، میدونم بعد دو سال وبلاگ نویسی باید نوشته ها دارای جملات کامل و سر و ته و رسا باشه ... و و و خیلی چیزای دیگه.بزارید پای کسلی من و اولش گفتم که فعلا به این کسلی احتیاج دارم.
+ میدانم خواندن این حرفا از جانب من خیلی بعید و نچسب بنظر می آید ولی در خاطرتان باشد خدا از انجام کارهای بعید لذت می برد. من هنوز پای منطقم هستم.

+هی زندگی رونده است ، پول پله میره از دست چیزی که میمونه خنده ست. :)