به او گفتم که چه ها دیده ام و با چه کسانی تا به اکنون وارد بازار صحبت شده ام،
به او گفتم که چه می خواهم و دوست دارم چه باید هایی برایم رخ بدهد. صحبت کردم و صحبت کردم...
پیاده رویمان که تمام شد ، سوار ماشین شدیم ، مابین مسیر صدای موزیک را کم کرد و با لحن متذکرانه ای گفت "ببین همه اینا نشون میده که باید انتخاب کنی، خیلی هم فرصت نداری باید انتخاب کنی."
چیزی شبیه ناقوس کلیسا در سرم نواخته می شد، واقعا انتهای آن همه حرف و برون ریزی، چنین نتیجه گیری سطحی بود!! و یا اگر نگفتی نتایج و تحلیل هایت را برای خودت حفظ کرده ای که چه!!!! که چه زمانی بگویی که من به آن ها احتیاج دارم!!! بیشتر از الان.
وقتی برای خرید از ماشین که خارج شد، صفحه ی موبایلم را روشن کردم. وارد گالری شدم شروع به اسکرول کردم، به تاریخ و زمانی رسیدم که حجمی از عکس ها را با هم ذخیره کرده بودم، هر چه که کردم نتوانستم یکی از عکس ها را انتخاب کنم و به دقت نگاهش کنم. نتوانستم.
روی صندلی پشت ماشین همچنان آرام نشسته بودم .گوشی و صفحه روشنش در دست چپم بود و با دست راستم روی پایم ضربه هایی را می کوبیدم کاملا بی اختیار.
بالاخره جشم هایم را بستم و لحظه ای را بخاطر می آوردم . در همین حال با چشمان بسته قفل صفحه گوشی را فشار دادم. اشک هایم جاری می شد. نفس های عمیق می کشیدم تا جاری نشوند.
دستم این بار به جای ضربه به روی پایم، ناخودآگاه زانوی پایم را نوازش می کرد، از زانوی خم شده ام تا بالاتر
گویی دستم به دور از روحم در تلاش بود تا مرا تسلا بدهد.

+چیزی شبیه به ایستادن زمان را احساس می کردم. گریزی نبود، هیچ گریزی. متوجه هستید؟
مسیر خط کشی اسفالت را دنبال می کردم و سعی می کردم به چیزی فکر نکنم.