اولین شب عیدی بود که اینقدر سخت غذا از گلویم پایین می رفت ،

از سر ظهر که علی آن ماجرا را برایم تعریف کرد، تمرکزم را برای فکر کردن از دست داده بودم.

چقدر می تواند خانواده و دوست و نزدیک وجود داشته باشد که صورتشان با سیلی سرخ نگه می دارند. و ما بی اطلاعیم. حالا ما هم همچین در بخور بخور و دارااا نبودددیم و نیستیم اما در هر لقمه دعا کردم که کسی امشب را بی شام عید نباشد.


برچسب‌ها: لعنتی ها
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۶ساعت توسط آقای خورشید |