در حالی که روی کاناپه کنار یکدیگر نشسته بودیم،صحبت می کردیم و من مدام دست و زانو هایش را می بوسیدم، تا بداند حرفش برای من سند است و معتمدِ اویم. می گفت " نمیگم اینکارو نکردم یا نمی کنم ولی ایندفعه کار من نبوده ، زیر بار کاری که نکردم نمیرم " . نمی دانستم باید بمیرم یا باز ادامه بدهم .
+ بعضی ها می توانند شما را بار ها به قتل برسانند.

برچسبها:
لعنتی ها,
نفرین زمین,
زندگی همش درده بچه
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۵ساعت توسط آقای خورشید