داشتم می گفتم و‌ می گفت، گوشزد می کردم که در این یکساله بسیار تغییر کرده است و برای رسیدن به همین حد از تغییر هم بسیار تلاش کرده است. که برای راحتی خودش و اطرافیانش بوده است. که خیلی راحت تر از گذشته می تواند تیغ را دارد و به جای خط زدن روی اتفاقات و رفتار ها می تواند مدام روی من و دوستی ام خط بیندازد ، به جای زیر سوال بردن سوئ تفاهم ها و رفتار ها راحت می تواند ، مرا زیر سوال ببرد.

من هم به نسبت او گوشزد می کردم.

میان این گفتگو ذهنم درگیر این موضوع بود که مگر تغییر کردن بد است! مگر نه اینکه زندگی هر لحظه در جربان است و ما هر روز درس های بزرگی از آن می آموزیم و یاد می گیریم که چگونه با آن ها برخورد کنیم ؟!

مگر نه اینکه غفلت کرده ایم اگر فردایمان شبیه امروزمان باشد. اگر تغییر نکنیم یعنی به هیچ چیز جدید و تازه ای فکر نکرده ایم، پس چرا تغییر بد است! زمانی تغییر بد و ناگوار است که قرار باشد دوست داشتن هایمان تغییر کند  آن گاه تغییر بد خواهد بود. 
بعد از این کشمکش ذهنی خیالم راحت شد پایم را انداختم روی پایم دیگرم و با لبخند بحث را جنجالی تر ادامه دادم،

می دانید این چیزا مهم اند. :)


برچسب‌ها: سیگنال فلسفه, اندراحوالات
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۵ساعت توسط آقای خورشید