می پرسی شاکی ام؟ نه چه شکایتی؟ شکایت آخرین دلخوشی انسان امیدوار است به هر اتفاق... آنکس که به بی تفاوتی ایمان دارد شکایت به چه کارش می آید؟ مثلا سرش را بالا بگیرد و جراحتش را به رخ بکشد که چه؟ دلی بسوزد و یا آدم منصفی در دلش حق را به من بدهد؟
آخر کجای زندگی آدم های که از بد حادثه از کنار شکستنت گذشته اند حداقل رویشان را آنطرف گرفته اند که کسی جز خودت تکه تکه شدنت را نبیند؟
آری سوال بی رحمانه ایست. اینکه از کسی که دارد با تمام ترس هایش کلنجار می رود بپرسی: خوشبختی؟؟
مرد کارگر دیر رسیده ای که آخرین لرزه های فرزند مرده اش را در سرما از دست داده ، قرار است باور کند زندگی هنوز به سگ دنده هایش می ارزد؟
نه... این قهرمان دیگر به پوشال هایش بدهکار نیست،
آسوده بینداز گردنت... سرباز هایی که از جنگ لنگان لنگان برگشته اند،
با مدال افتخار، به زندگی باز نمی گردند...