بسیار نوشتم و پاک کردم، در گذشته هم بسیار یادداشت کرده بودم ولی هیچ گاه به تایید و بازگو نمی رسید.(اینبار هم پاک کردم) چون فکر می کردم جنس دوست داشتن متفاوت است و دوست داشتن خسته کننده نیست. من باور نمی کردم خسته کننده باشد ولی خب اگر به شما هم چندین بار مطلبی را تکرار کنند و مدام به هر نحوی برایتان دوباره بازگو کنند بالاخره روزی، جایی و لحظه ای می رسد که دیگر باورتان می شود. خب در اندراحوالات من هم کسی بود که به هر دلیل به این نتیجه رسیده که دیگر ارزش ندارد و دیگر مهم نیست و نمی تواند کاری بکند.
من هم باور کردم.
من می توانم برای تمامی مشکلات صعب و آسان زندگی راه حل مناسبی بیابم و یا بسازم؛ ولی من نمی توانم و نمی خواهم و نه خواهم توانست در زندگی "دوستی و دوست داشتن" را ترجمه کنم و راه حلی برای یافتن و دیدن آن پیدا کنم.
+امروز این کلمه را یاد گرفتم " بی وفا ".
(مفهوم وفاداری با مهربانی متفاوت است. وفا یک کلمه مطلق است و کوتاهی در آن به معنای عدم آن است، لنگان لنگان نمیتوان وفادار بود)
+یادم می آید یک سال پیش بابت اتفاقی که برایم مطلوب نبود به علی شکوه می کردم. علی برایم گفت که هر کس برای دوست داشتن عزیزانش زبانی را می سازد و و درک این زبان بسیار ضروری ست. از آن پس هر گاه چیزی را کم می آوردم سعی می کردم تلاش بیشتری برای فهم (نه زیر سوال بردن) این زبان کنم و کردم.
مسلما من هم، در جایگاه خودم چشم انتظارِ دیدن بسیاری از اتفاق ها بوده ام. اتفاق هایی که به روش و شکل خودم بود. بسیار دوست داشتم فعالیت و صحبت ها و رفتار هایی را ببینم ولی بیش تر از آن دوست می داشتم هرکس مانند ِخودش باشد، هرچند کم یا زیاد هرچند متفاوت و یا سخت امّا خودش باشد و به زبانِ دوست داشتن خودش صحبت کند. حتی بعد از معرفی خودم و علایقم به خاطر ندارم گلایه ای از این بابت کرده باشم و خواسته باشم دوست داشتن را به شکل و زبان خودم از کسی بخواهم.
+گاهی با یه اشتباه نوزده نمی شوی ، صفر می شوی.