خوب میدونم از جمله کار های زشتی که من انجام میدم اینکه هنگام گفتگو و بحث با رو به رویی به جایی اینکه با آموزه هام، مشکلات خودم را حل کنم و خودم رو به ادم مسلط تر تبدیل کنم یاد گرفته ام تا عیب دیگران رو ببینم.
مثلا یاد میگرم که پیش فرض داشتن در هنگام ارتباط چیز بدی است.و باید هنگام گفتگو یادم بماند که پیش فرض هایم را در گفتگوهایم دخالت ندهم ،حالا به جایش وسط صحبت دقت می کنم و به کشف طرف مقابل می پردازم تا ببینم این جمله رو با پیش فرض گفته است یا نه! سپس یک جا بالاخره طرفم اشتباه می کند و من فاتحانه می گویم "نه دیگه تو پیش فرض داری. نوچ تو با این پیش فرض هات نمیتونی وارد بحث بشی. این پیش فرض هات بحث پوبا جلو نمی بره "
به جای اینکه این آموخته هایی که کلی کلللللی براشون زحمت کشیدم به من کمک کنه تبدیل به چیزی میشه برای بدتر شدن گفتگو.چیزی که ایجاد تنش می کنه.
یا وقت می زارم و کتابی رو می خونم و تحلیل رفتار مقابل را یاد می گیرم، می فهمم بالغ ، کودک ، والد و فلان فلان داریم ... سپس به جایی اینکه هنگام گفتگو توجه کنم خودم از بالغ خودم خارج نشم هی زوم می کنم به حرف ها حرکات بدنی رو به رویی تا ببینم طرف مقابلم این حرف رو از روی بالغش داره میگه یا کودک ش یا والدش. اخه چرا موکا جان!!
یونگ می گه: "هر چیزی که در دیگران باعث ناراحتی تو میشه ، باعث میشه خودتو بهتر بشناسی". ولی حالا من چه می کنم : " هر چیزی که در من باعث ناراحتی تو میشه ، من الان بهت کمک می کنم خودتو با اون بشناسی" . چیشد؟! کلا برعکس شد !!! اخه چرا موکا!! ، علی جان میگه مدل ذهنی ت ضعیفه.
+این رفتار خیلی بد است و یادم می آید ماه ها پیش اینقدر فکر می کردم که اینکار را نکنم که غذا خوردنم نمی آمد. عذابم میداد. :(