ما را عقل و نان کفایت است نه اینکه عنایت به قناعت داشته باشیم یا سر به جیب مراقب نه اینطور ها نیست.

ما را گم کرده بودند نه اینکه خودمان را گم کرده باشیم نه، ما را گم کرده بودند.

سوار پاهایمان شده بودیم به سمت همان ناکجا آباد می رفتیم گاهی رقصان بودیم گاهی گریان، گاه تنها گاه با یاران.

ما می رفتیم و می تازیدیم تا به لب بکشیم این عطش نا شناخته را ، تا مانند کیمیا گری زر کنیم قوه نادانی مان را ،

گاهی هم این میان وا می دادیم. ولی سخت کوش تر از آنچه که به نظر می آمدیم بودیم، خودتان که مرحمت کردید و دیدید.

راه هموار نبود ، جاده هایش به سان تازیانه نفس بر بودند بر ناتوانی هایمان، می فهمید از چه حرف می زنم؟ ما دردِ زخم و مرهم نداشتیم ، دردِ بی مروتی بود که ما را خسته  می کرد.

رها کردم ، به قول همان شاعر معلول الحال "تو در فتنه از حد به در کردی ، ز سوی نگاه تب آلودت من تشنه را تشنه تر کردی، پس از آرزو ها، پس از جستجو ها ... صدا به دل مبتلا کردم"

 نه اینکه بخواهم بگویم الان دیگر اینگونه نیستم نه فقط بدانید آخر این جاده، نه سبزار آزادی ست نه محبس تنهایی.

شما هیچ گاه در یک جنگ واقعی نبودید نه اینکه جنگ روح و اعصاب و فکر مهم نباشد، نه. ما برای روحمان نمی جنگیم. این تضاد را سفسته نکنیم. جنگ و روح!

بدانید چند حوادث در لحظه رخ می دهند اما تاثیرشان در طول زمان آشکار می شود. ما در میدان جنگ نیستیم که تاریخ را برای فتح آن بخواهیم. جنگ بین خویشتن و خویشتن نتیجه جز تلفات نخواهد داشت. و بازندگان و بازماندگان گناهایشان را به ادله فراموشی ، جهالت و جوانی زدند تا مگر خدای درونشان بر آنان توبه پذیر باشد.

 ما را به امید حق طلبی یاوران کشتند و گفتند مظلومان و مستضعفان صاحبان اصلی این دنیا هستند.

بگذریم، نیک سرشت باشید.

 

+داشتن ابزار نقد، شایستگی نقد را ایجاد نمی‌کند..


برچسب‌ها: لعنتی ها
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶ساعت توسط آقای خورشید

حدود یک ماه پیش به قصد خرید از چند نمایندگی راهی تهران شدیم ، بعد از خرید از پاساژ های پالادیوم و کوروش در آخرین لحظات شب ، محتویات صندوق و ماشین رو جناب دزد مرحمت کرده و بردند.

تا الان چیزی نگفتم ، ماشینمو صافکاری کردیم ، خیلی از خرید ها رو دوباره انجام دادیم ، حدود 600 هزار تومنی کتاب بود که بوک لند گرفته بودیم و به هیچ عنوان قابل برگشت نبود... عینک و هدفون و دفترچه خاطرات ، لوازم و لباس...

خلاصه کنم سالار یه الهی شکر گفتیم و لب نزدیم. سه روز بعد هم ماشین علی جان رو زدن.

اما امروز امروز آی آی امروز با دیدن یک صحنه فرصت شد که بگم "آخه آدم نفهم، اینکه به خودت حق میدی چیزی که کسی با زحمت بدست آورده و متعلق به اونه ازش بدزدی ارزش نداری من رو صورتت تف بندازم،حیف همین فحشی که بهت دادم"

+ از این شهرستااااااااانِ تهران هم خیلی خوشم نمیاد. تهران فقط جای کار، خلاف و درسِ والسلام. هیچ انتقادی هم پذیرفته نیست همینی که من میگم.


برچسب‌ها: لعنتی ها, اندراحوالات, زندگی همش درده بچه
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶ساعت توسط آقای خورشید |

میخواستم یک برنامه ی موسیقی رو باهاتون شریک بشم ، اسمش "Rain Rain"

این برنامه تمام آوا های طبیعت به صورت مجازا و ترکیبی در اختیارتون میزاره. من حدود یک سال به جای موسیقی کلاسیک از این برنامه استفاده می کنم . برای مثال صدای موج دریا با صدای بارون روی شیشه و کمی باد ترکیب می کنم و ساعت ها در حال کار گوش میدم.

+این برنامه شامل صدای بارون روی چمن ، تخته ، آهن ، روی اسفالت ، روی برگ ها... یا صدای انواع باد ها و صدای چشمه ها و ناودون و پرنده ها ...ست. بنظرم توی زندگی شهری امروز کمک کننده بسیار مناسبیه.


برچسب‌ها: اندراحوالات
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۶ساعت توسط آقای خورشید

آخه مؤمن، دوست عزیز، سرور، سالار ،

ادبی که بسته به شرایط رعایت میشه، دیگه اسمش ادب نیست. یه ظاهر سازیِ.

یه خودنمایی، که وقتی دعوا، دلخوری و یا کدورتی پیش میاد و حقِ رعایت از شما برداشته میشه، دیگه انجامش نمیدی.

+میتونم بگم شما بی ادبی هستی که بخاطر سیاست رفتاری با ادب و فرهنگ میشی. تقریبا ریدی عزیزم آب هم قطعِ.


برچسب‌ها: بفهم, رها کن رئیس, اندراحوالات
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ساعت توسط آقای خورشید |

دم جاده وایساده بودیم ، چشم هاشو باریک کررده بود و وقتی دود سیگارشو به داخل ریه ها که نه مغز استخونش می کشید به من نگاه می کرد. فوت می کرد به من نگاه می کرد.

یه نگاه به حاده می نداخت یه نگاه به راننده بعد بهمن و پک بعد

تو دلش میگفت اخه چرا گند زدی اخه چرا من دوست دارم اخه چرا اینجاییم .

+مای آی


برچسب‌ها: زندگی همش درده بجه
+ نوشته شده در شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ساعت توسط آقای خورشید