+آدم های کوچیک وقتی تحت فشار قرار میگیرن دور برمیدارن و فک می کنن دیگه مابقی یه مشت آدم سرخوش و الواتی هستن که هیچی از زندگی و کار بار سرشون نمیشه.
خب بالاخره یک جور آمده بود هر قصه ای آمدن دارد ، ماندن و سپس رفتن دارد. نمی توانید از قصه ای یکی از این ها را حذف کنید. مابین قصه ما هم اتفاقی که بسیار لذت بخش بود شباهت ها و مشترکاتی بود که ناگفته جاری می شد . صداقت بود ( فکر می کنم که بود) .علی برای من هم نقطه قوت است و هم ضعف برای همین به او چیزی نگفتم. توان دیدن یک لحظه نارضایتی اش را از خودم نداشتم. باید با او تماس می گرفتم و صحبت می کردم ، باید می دانست اما نمیدانستم چه می خواهم بگویم یا بگوید.
گریه کردم ... یاد کردم ستاره ها را...درد گلویم را خواباندم... گریه نکردم تماس گرفتم...گفتم و گفت نمی داند باید چه بگوید... قطع کردم ... گریه کردم...
+علی جلن بگو انتهای این داستان کجاست؟ داستان هایمان را در زندان انتهایشان بمیرانیم یا اسطوره بسازیم؟ علی جان نه دلتنگم نه آواره فقط چیزی را گم کرده ام.
روز های ناگوار و حوادث به شما یاد می دهند که باید وحشتناک ترین افکار را داشته باشید تا بتوانید از عزیز ترین هایتان مراقب کنید.
روز های ناگوار می آیند و شما یادمی گیرید برای جلوگیری از هر اتفاقی، هر حمله ای باید بدترین حالت که ممکن است رخ بدهد را در نظر بگیرید و در ذهن داشته باشید و(زجر آور تر از آن ) باید مرورش کنید ، لحظه به لحظه اش را تحلیل کنید و تا بفهمید برای جلوگیری از آن اتفاق و حمله باید چه کار کنید. این پیش بینی احتیاج حل مسئله است .
+سخت است به این فکر کنید که اگر این آزمایش را انجام ندهد،این کار را نکند قلب ش ممکن است لحظه ای بایستد و برای رفع و جلوگیری از آن برویم فلان فلان کنیم.
یادت نرود کوچولو
اما کسي جرات ندارد به من دست بزند،
يا از صفحه بازي بيرونم بيندازد،
شوخي نيست من شاه شطرنجم. . . .
تخريب ميکنم آنچه را که نميتوانم باب ميلم بسازم. . .
آرزو طلب نميكنم، آرزو ميسازم. . . .
لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر ميکني،
من هماني ام که حتي فکرش را هم نميتواني بکني
لبخند مي زنم و تو فکر ميکنی بازي را برده ای ،
هرگز نمي فهمی با هر کسي رقابت نمي کنم،
زانو نمي زنم،حتي اگر سقف آسمان ،کوتاهتر از قد من باشد ،
زانو نمي زنم،حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند ،
من زانو نمي زنم
درگير من نشو، همـدم نميشوم،
من مسئول حرفها و رفتارهايم هستم،
اما مسئول برداشت تو از آنها نيستم.
+ دیدار شمس و مولانا _استاد شجریان_لعنتی هایمان
نمی دانم شما اهل موسیقی هستید یا نه! می نوازید یا می سرایید؟ نمی دانم شما چه سبک از موسیقی و خوانندگی را دوست می دارید یا در چه وضعیتی تمایل به موسیقی دارید و متن اثر چقدر برای شما ارزشمند است .ولی هر چه هست ، می دانم تجریه موسیقی خوب را بار ها تجربه کرده اید.
+لطفا پیشنهاد موسیقی بدهید . با کمال میل شریک موسیقی هایتان و تجربه های خوبتان خواهم شد.

+بخشی از ما
می نویسم تا یادم بماند هیچگاه نترسم ونلرزم. می نویسم تا یادم بماند من نقاش این بوم هستم .
+سعی کنید تمایز بین گناه و اشتباه را بفهمید و آن را در درون کار های خودتان و دیگران تشخیص بدهید. درک این تمایز روح شما را خواهید تراشید.
+بخشی از نامه موجود است.
_رضا حالا چه فرقی میکنه تو تلوزیون نو ببینه یا دست دوم ببینه ، ولی فک میکنم تو ناراحت شدی نه اصن اونجوریا نیست
_نه ناراحت نشدم
_نه فک می کنم ناراحت شدی
_رضا بسه دیگه
_رضا چیو بسه دیگه؟ مگه من دارم چی میگم ؟ مگه من دارم چیکار می کنم ، چی می گم؟ یه وقتی رفیقم از دست من ناراحت میشه چی باید بگم؟ همش منتظر این بودم که یه عمری منتظر باشم که یه وقت وقت عذرخواهی، از یکی عذر خواهی کنم. همش فک می کنم یه نفر از دست من ناراحته. همش فک میکنم یه عمر من باید سرافکنده باشم به خاطر اینکه یه حرفی نزنم که یکی ناراحت بشه
_تو به خودت شک داری؟ پیله میکنه...
_پیله می کنم ؟ پیله به چی می کنم؟ حرف بد می زنم که پیله می کنم؟ حرف بد می زنم؟ حرف ناحساب می زنم؟
_ حرف بد نمی زی، بس کن من اصن ناراحت نشدم.
_ خب من از تو چشات می خونم انگار از دست من ناراحت شدی ،مگه من مگه من قصد ناراحت کردنت رو ندارم که؟
حالا براچی روزگار من اینطوریه؟ واسه چی این همه اینجا غریب و بی کس تنها موندم . که میگن دیوونه ست تو منو ببری اونجا که بهم برق بزنن.
+دیوونه میکنه باور کنید دیوونه میکنه. مراعات کنید.
+ مگر اینکه معتقد باشیم سفید کردن مو کار مردان بزرگ است. به شما بگویم آن ها نه تنها بزرگ نیستن که هیچ بلکه صرفا حمال تنی پیر و خشک هستند که فکر میکند تندیس بزرگ شهر شده است.
توضیحات: ( پیر و خشک شده و خودش فک میکنه تبدیل به مجسمه ای شده که مردم به خاطر بزرگیش ساختن و تو میدون وسط شهر نصب کردن، فقط خودش اینجور فک میکنه)
من اکثرا منطق و حقیقت را در روابط و اتفاقات مبنا قرار می دهم و این اصلا به این معنا نیست که محبت در برابر منطق قرار دارد. یعنی در ذهن من این قانون وجود ندارد که یا منطق باید وجود داشته باشد یا احساس.
پس چرا اینقدر اصرار به آن دارم؟ آیا از خود نپرسیده اید که چرا اینقدر پای اصول، عقاید، مرز ها و حریم ها ... فلان فلان را در یک ارتباط صمیمی وسط می کشم؟ واقعا چرا؟ برای پز دادن؟ برای اینکه بگویم هیچکس مثل من نیست؟؟؟ برای سخت کردن و فشار اوردن ؟ برای قرار دادن طرف مقابلم در منگنه؟!!
واقعا فکر نکرده اید؟!
پس می گویم برای اینکه « بتوانم رفتار مناسب کنم» . قدم بعد می گویم رفتار مناسب را چه کسی تعیین می کند؟
رفتار مناسبی که با موقعیت و خوش آمد خودم یا دیگران جلو برود که دیگر رفتار مناسب نیست اسمش فیس افاده و منم منم کردن است. من پای منطق را وسط می کشم ،چون در یافتن رفتار مناسب فقط به او می توانم اعتماد کنم. اگر منطق گفت رفتار مناسب محبت بی قید است همان را خواهم انجام داد، اگر منطق گفت رفتار مناسب نشنیدن است همان را انجام خواهم داد .جایی دیدن ندیدن داد زدن اعتراض و بحث وگفتگو... است باز هم همان را خواهم کرد. ابدا به دنبال این نیستم که کاری انجام دهم که کسی خوشش بیاد، یا کاری را نکنم چون خوشش نمی آید .
برای من منطق سنگ راه است. به این موضوع فکر کنید.
+علی جانم میگه وقتی گواهینامه گرفتی نمیتونی ضمانت بگیری تصادف نمی کنی ، ولی اگه قوانین رو یاد بگیری و خودت اجرا کنی میتونی به اندازه سهم خودت جلو اتفاق رو بگیری ، چجور میشه به اندازه سهم خودم خطا نکنم؟ چی رو باید یاد بگیرم ها؟ من از منطق برای جلوگیری کردن از اتفاقی به اندازه سهم خودم هستم ، و میدانم نمیتوانم جلوی اتفاق یا تصادف را بگیرم (احتیاج هم نیست).
+شرمندگی رفته اومد نظراتتون رو می کشم. کجا میرن و میان نمی دونم.
+ به خاطر یه حرف N!k موندم که گفت مرام نیست از... ولی خدا شاهده اذیت میکنه.
خلاصه گذشت من هر چه کردم نشد که نشد ، مرجع تقلید را هم هر چقدر خواستم نشد که نشد. حالا من تو زندگیم الگو و مرجع تقلید دارم ،الان حب فراوان دارم، نه مثل خیلی ها ولی دارم میدانم خوبش رو هم دارم. من مرجع خودمو دارم و میدونید مرجع من سیگار میکشه بلوف می زنه خسته میشه مشر..ب میخوره عصبانی میشه کتاب میخونه اشتباه میکنه معصیت داره ...اما،، اما الگو منه .انتخاب درست و نادرست اون به عنوان الگو با خودمه، شناخت توانایی اون برای رسوندن و نرسوندن من به مقصدم با خودمه.
من علی جانمو باور دارم ، و خوشحال کورکورانه تقلید می کنم چون الگو منه، چون قبولش دارم و مهم تر از همه بدونید اون بدجور لیاقت الگو بودن رو داره ، لیاقت اینهمه تمجید رو داره ،اینقدر مرد کاملی بوده که بهش اعتماد کرد و لیاقت اعتماد منو داره، اون انتخاب منه.
حالا که دیگه دوران دبیرستان نیست و من صاحب حب هستم به جایی رسیدم که بتونم بهتون توصیه اکید کنم تو زندگیتون دنبال افراد کامل و لایق و موفق باشید و ازتون بخوام اون هارو مطالعه کنید واز بین اون ها بهترین رو برای خودتون انتخاب کنید، و سعی کنید بهترررین شاگرد اون ها باشید.
+امیدوارم حس لذت بخش داشتن الگو رو مثل من داشته باشید.
و ما برای شناخت نیازمنده زمان و تحلیل هستیم. تا بدونیم که هر انسانی آدم نیست و هر گردی گردو .
این روزا مردم تقلید رو خوب یاد گرفتند. من میگم اسمش سنت یا فرهنگ یا هر چیزی که هست، فقط بیایید به کارها و راه های رفته شک کنیم ، به قول دوستی:
"انگشت نما بودن بهتر از احمق بودن ِاست"