رسيدگي كنيد يه موقع بد نشه، مارو سوريه نمي فرستيد؟
أروم تر و صبور تر از این حرفام که سر یک حسادت یا چند جمله داد و بیداد کنم،
اینکه ساعت ۳ شب از شدت کلمات و رفتار هایی که توی ذهنم هستند ، شروع می کنم به داد زدن و پرت کردن وسایل و پاره کردن... حتما واسه چیزی که ماه دارم آزارم میده ولی نتونستم حرفشو بزنم.
+محکم بغلم کرده و مدام می پرسید کسی اذیتت کرده؟ کسی اذیتت کرده؟ کسی...
+فکر می کنید چیکار می کردم ؟
داد می زدم و دلم می گفتم کاش بمیرم ، علی حتی نفهمیده که من چقدر حرف و رفتار کشیدم.
می گفتم برو ... خواهشا برو ... برو تو که وقت نداری تو که زندگیت با آدم ها و جای دیگه ست...تو رو خدا برو ... برو بزار تنها بمیرم... تو که نمی فهمی برو فقط...
+برای منی که سر کسی داد نمی زنم ، باید سر خودم داد می زدم ... باید برا خودم داد می زدم ... داد می زدم و حرف نمی زدم.
+دو روز گذشته و کاش حساب کتابی بود که می گفت تولد امیرحسن، چت و مسیج هات، کار اداره ، تلفن و ویس هات ،صحبت با دوست و حتی دور دور بعد صبحونه با همکار جانت از چند دقیقه فرصت بین راهی راجع به ناراحتی من کمتر بود.
کاش یکی بود که می گفت اون چند دقیقه خیلی بیشترِ. از چند روره... تا می فهمیدم من مهم تر از همه اینام.