دستم کوتاه.
من مثل شما نمی تونم شعر بگم. اگه روزی یاد بگیرم حتما برات می نویسم که:
و تو هر شب
در کنار بیداری ات به خواب می روی.

باب مارلی
+قاب کن بزن دیوار دفترت صنم جان.
وقتی کسی اومد باهاتون درد و دل کنه هی وسط حرفش نگید، "ولش کن بابا ولش بابا"
طرف اگه می خواست و مهم تر از اون، می تونست ول کنه نمی اومد با شما درد دل کنه.
خیلی هامون اینطوری ایم ، ادعای شنونده ی خوب بودن و سنگ صبوری می کنیم اما بیشتر هنگام گوش دادن به حرف های طرفمون و گذاشتن خودمون به جای اون ، قضاوت های شخصی می کنیم ، یا یاد اتفاقات مشابه زندگی خودمون می افتیم. شاید حرفی نزنیم اما توی افکارمون و ذهن مون که می دونیم شنونده خوبی نبودیم ، خودمون گول نزنیم.
+آدم بودن سختِ، بخصوص وقتی بخوای برا خودت و توی زندگی خودت آدم خوب ِ باشی.
مشکل اینجاست که جایی رو برای موندن ندارم
+فیلم برهنه

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی . . .
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . . .
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن
+دستت نلرزه بچه
+توصیه می کنم زندگی کنید، غافل و احمق نباشیم . نه این طرفی نه اون طرفی. اومدیم زندگی کنیم پس انجامش بدیم.
چی بگم ؟ بیام بگم می خوام ببرم و شما یک سری اراجیفی مثل ایول، بابا دمت گرم، نظرم اینکه کار درستی می کنی!!!!! بهم تحویل بدید واقعا این حرفِ اخه. یا یکی تون بیاد بگه من نمیدونم از چیه این آدم خوشت میاد .
وقتی با چیزی که دوستش دارم اینطور برخورد می کنید چی بگم. بی انصاف این همه تو زندگیت اتفاق افتاد من اینطور کردم؟ من اینطور قضاوت و حرف کردم و زدم. باشه من گه خوردم .
حق نبود. اصن من اندر جهل مرکب. ولی بدون حق نبود.
تو به به دوست داشتن من هیچ وقت احترامی نذاشتی فقط تحمل کردی.
و حتی نمیدونی.
کاش می تونستم بگم "تو"، ولی قدرت دوباره ای برای این نوع خطاب ندارم.
+مدام غرق افکار، نگاهِ آن شب می شوم و از خود می پرسم آن لحظه که خیره نگاهم می کرد با خود چه می اندیشید !
نمی دانی اما بار ها بار ها از خود پرسیده ام . بار ها بار ها خود را ملامت کرده ام که اندیشه تو را از خاطر فراموش کنم . نمی دانی اما نتوانسته ام.

به خودم ، به این من چند ماه پیش ،
آدم غیرمعقولی نبودم اما خواسته ام چرا،
هر جمله ای که تایپ می کنم کلی اتفاق پشتش نشسته، من، خیال، اتفاق ... این کلمات ساده انتخاب نشدن.
این که بتونم به بعضی از وقایع بگم ''اتفاق'' خودش اتفاق بزرگیه.
داشتم به خیالات چند ماه پیشم فکر می کنم ، فکر می کنم و به این می رسم که داشتن آرزو اشتباهه.
آرزو یعنی خواستن غیر معقول ، یعنی نرسیدن و زمانی که آرزو هاتون از جنس احساس باشه و نرسید تنها آسیب می بینید . هیچ وقت بابت روح تون ارزو نکنید.
سلام سلام،
اين پُست با يک نيش باز درحال تايپ مي باشه،
و بعداين من پُست هامو از طريق مك پرو م قرار ميدم،
عقده اي هم خودتونيد :))) . بياين تبريك و تهنيت بگيد و از داشتن همچين بلاگر خفني به خودتون غره بشيد.
+ما اينيم ديه
+ هرچند تو این ليستم مك پرو نبود اما ما كلا خفنيم ديه.