وارد وبلاگ می شوم و صفحه جدیدی را باز می کنم، حجمی از اتفاقات و لحظات را مرور می کنم . در بازتاب لحظات می مانم و با خود می گویم کاش کتاب می خواندم.

سکوت سکوت سکوت... سوت سکوت... دین دین مهتابی... فس فس بخاری...


برچسب‌ها: زندگی همش درده بچه, اندراحوالات, رها کن رئیس
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ساعت توسط آقای خورشید |

اقا قسمت بشه بیام براتون تعریف می کنم.

فقط بگم ریییییییییییییدی


برچسب‌ها: رها کن رئیس
+ نوشته شده در سه شنبه ۹ آذر ۱۳۹۵ساعت توسط آقای خورشید

اگر اغراق نکرده باشم در دریایی از اتفاقات غرق هستم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۹۵ساعت توسط آقای خورشید

کاش بودید و برایتان تعریف می کردم که در این چند ماه اخیر چگونه جنازه های عشق را تک به تک  یدک کشیده ام.

کاش بودید تا نشان تان می دادم چه سر به زیر و بی صدا تن های زخم خورده از عشق را تیمار می کنم.

کاش بودید تا غم های تا خورده در چشمانم را می دید.

اما بهتر که نبودید و ندیدید، که خاکسپاران عشق برای عاشقان به سان جلادا می مانند. کاش می توانستم بیان کنم آنچه را که در قلبم چنگ می خورد. من جلاد و نوحه سرای عشق ِآن ها هستم. می دانم اخرین رشته های امید را می برم ،و سپس عشق شان  را سر می زنم و دفن می کنم.

می دانم که تنهایشان می کنم، و خوب می فهمم به خاطر اینکار از من متنفر خواهند شد.

چه می شود کرد؟ هوم؟ شاهد بیوه شدن هایشان باشم؟ در حالی که می توانم آن ها از این معرکه بیرون بیاورم! من تا به همین جا کنارشان خواهم بود و دامه راه را باید خودشان طی کنند و دوباره از نو روح شکسته شان را بسازند.

 

+هنگام جنگ و دلداری بیاد می آورم تمام صنم هایم را و هیچ نخواهم گفت و این راز سر بسته را با خود گور خواهم برد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۹۵ساعت توسط آقای خورشید