خوشمزگی و لودگی کردن در برابر میکروفن هاا...
می نشینیم برایشان داستان می سازیم ، آن هم بی کینه ، بی بغض، بی نفرت ... که مثلا ما خیلی خوبیم.
که آنطور بود ،آنجور شد و رفت ، که لابد خود مقصرم ، که حق داشت و ما حق داریم ... داستان را می سازیم و می سازیم ... تا جایی که دیگر نفس از حلقوممان بالا نرود ، وقتی نفس گیر کرد در گلویمان اول یکهو می گوییم " اصلا به درک " که نشان دهیم دیگر برایمان مهم نخواهد بود و داستان را دور انداختیم .
می دانی و می دانم با یک " به درک" که تمام نمی شود ،گیر کرده ،خفه می کند. می گذاریم بگذرد سپس خوب که دردمان گرفت شروع می کنیم و داستان را جر می دهیم ،کاغذ هایش را به آتش می کشیم، اتفاق هایش را می کوبیم بر سرش ، خلاصه تف می کنیم به داستان .
و این وسط جای موضوعات و گناهکار ها جابه جا می شوند ؛ این وسط دامان به آتش کشیدن این داستان ،، زندگی ما را هم فرا می گیرد و لابه لای شعله ها خودمان می سوزیم ، و می فهمیم که این وسط جان و دل خودمان بود که سوخت نه داستان.
بیا تا تمام درد هام بریزه. بیا اینجا کاراتو انجام بده بزار منم به کارام برسم ، بیا من سیگارتو روشن می کنم برات، بیا هرچند می دونم اصلا وقت نداری ، بیا دلم فقط عشق تو رو میخاد ، بیا و به روم نیار سهم من نیستی.
کی میای؟ کی حاضرت بشم؟ فقط وقتی تو میای حوصله دارم اونجور لباس بپوشم و موهامو آزاد کنم .خستم بیا لطفا.
+هیچکس نمیفهمه ،هیچ کس نمی تونه جای کسی باشه.
+کاش فقط می تونستم به این فک کنم که قراره درست بشه همه چیز.
+میگن حقیقت با واقعیت فرق داره
+به والله قسم شرف ندارم اگه چیزی رو ازشون دریغ کرده باشم ، اخه سالار تو عزیزی اینو بفهم .
اگر آن شب اصرار کردم که تصمیم بگیرد ، اصرار کردم که ارزش های زندگی اش را به یاد بیاورد و تصمیم بگیرد ، برای این بود که دوست نداشتم این روز ، برسد .
من می خواستم ارزش ها و باور های زندگی اش تنها دلیل انتخاب هایش باشند ،خواستم بداند تصمیم غلط گرفتن بهتر از تصمیم نگرفتن است . می خواستم فردا در مکالمات ذهنی خود بگوید انتهای داستان هر چه که بود یک باور ،یک عقیده ،یک انتخاب وجود داشت، آنچه که باعث می شد او مومن خوانده شود بود. نه یک تزلزل جوانی.
اگر اصرار داشتم آن شب تصمیم بگیرد ، برای این بود که می خواستم زمانی که همه امکانات و لوازم را دارد تصمیم بگیرد. زمانی که کسی برای بودن و برگشتن وجود داشت تصمیم بگیرد .زمانی که هنوز یادگاری های عزیزش آثار جرم و آزار خوانده نشده بود تصمیم بگیرد . زمانی که پگاه های زندگی اش متعالی و سحر ها روشن بود.
من می دانستم در اوج نگرانی و دلشورگی قرار دارد ولی می دانستم که لحظه غرور و قدرت هم همان لحظه است .فاتحان عالم این لحظات را یادشان نمی رود و من می خواستم او فاتح میدان جنگ،، باور ها و خواستن های زندگی اش باشد. می خواستم راسخ تر شود برای یافتن و توجه بیشتر برای معیار های زندگی اش. تا فردا با شنیدن اسمی قلبش نتپد ، دستش نلرزد .تا فردا در منجلابی ترین قسمت یک رابطه بیاد بیاورد اوست که همیشه تصمیم گیرنده است و این دنیا دنیای باور های اوست.
باور کنید من اصرار کردم ، تا نشود مرد تنهای شب ، تا او را با یک مصداق ،با یک صورتک، با یک خاطره نتوانند بکشند .تا او کسی نباشد که در هوا مانده و سپس رها شده ، کسی نباشد که در شب سیلی خورده.
تا نشود مردی که ، هر آنچه که برای خود از این دنیا " سهم احساس" ش بود ،رو از دست داده.
من خواستم اما نشد.
می گن باید ببینید روزای سخت چقدر حوصلتون رو دارن؟ چقدر براتون ارزش می زارن ؟ چقدر شرایط رو درک می کنن و براتون آرامش و تسکین ایجاد می کنن؟ چقدر پشت تون هستن و چقدر می تونن این شرایط نابسامان تحمل کنن؟ تا کجا از خودشون می گذرن؟
آیا اصن از خودشون می گذرن یا سکوت می کنن.
می گن آدم هارو باید روزای سخت شناخت . راس می گن؟
+قَالَ إِنَّمَا أشکُو بَثِّی وَ حُزنِی إِلَی اللهِ.... (یوسف_86)
تمامیت من را گرفتند ... وکسی نباید می فهمید چه شده است... رازی دردناک...
حالی ما چی سالار؟ دلخوش یک دیوار ساده و چند حرف برای ساختن کلمات.