یکسری از افراد هستند که من نامشان را " آدم های خوب زندگی " می گذارم ،این آدم های در اکثر اوقات در تلاشند که با شما مناسب رفتار کنند ولی هیچ وقت به دلتان آنطور که باید بچسبند، نمی چسبند.  این آن ها تلاش می کنند  خوب باشند ولی آدم های خوبی نیستند . می خواهم برایتان مرموز ترین دلیل نچسبی "آدم های خوب زندگی " را برایتان بگویم .  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |

دیدید نه ؟؟؟!! عجب خری هستند به خدا... مترسک های بدبخت.

خوشمزگی و لودگی کردن در برابر میکروفن هاا...

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

وقتی دستمان به بعضی ها نمی رسد ، و نمی توانیم سرشان داد بزنیم ، بازخواست کنیم ، تهدید کنیم 

می نشینیم برایشان داستان می سازیم ، آن هم بی کینه ، بی بغض، بی نفرت ... که مثلا ما خیلی خوبیم.

که آنطور بود ،آنجور شد و رفت ، که لابد خود مقصرم ، که حق داشت و ما حق داریم ... داستان را می سازیم و می سازیم ... تا جایی که دیگر نفس از حلقوممان بالا نرود ، وقتی نفس گیر کرد در گلویمان اول یکهو می گوییم " اصلا به درک " که نشان دهیم دیگر برایمان مهم نخواهد بود و داستان را دور انداختیم .

می دانی و می دانم با یک " به درک" که تمام نمی شود ،گیر کرده ،خفه می کند. می گذاریم بگذرد سپس خوب که دردمان گرفت شروع می کنیم و داستان را جر می دهیم ،کاغذ هایش را به آتش می کشیم،  اتفاق هایش را می کوبیم بر سرش ، خلاصه تف می کنیم به داستان .

و این وسط جای موضوعات و گناهکار ها جابه جا می شوند ؛ این وسط دامان به آتش کشیدن این داستان ،، زندگی ما را هم فرا می گیرد و لابه لای شعله ها خودمان می سوزیم ، و می فهمیم که این وسط جان و دل خودمان بود که سوخت نه داستان.


برچسب‌ها: لعنتی ها, بفهم
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

اینقدر سنگ دل شدم ، اسمش رو هم گذاشتم "تجربه"

بهش گفته بودم وقتی مردم سر قبرم لطفا رز آبی بیار


برچسب‌ها: اندراحوالات
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |

خستم، واقعا خسته ... دلم یه نفرو‌ میخاد... فقط اونو ... فقط بیاد پیشم بشینه بگه گریه نکن.

بیا تا تمام درد هام بریزه. بیا اینجا کاراتو انجام بده بزار منم به کارام برسم ، بیا من سیگارتو روشن می کنم برات، بیا هرچند می دونم اصلا وقت نداری ، بیا دلم فقط عشق تو رو میخاد ، بیا و به روم نیار سهم من نیستی. 

کی میای؟ کی حاضرت بشم؟ فقط وقتی تو‌ میای حوصله دارم اونجور لباس بپوشم و  موهامو آزاد کنم .خستم بیا لطفا. 


برچسب‌ها: فقط بگذرید
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

نیم ساعت پیش رفت، ول کرد و رفت.

+هیچکس نمیفهمه ،هیچ کس نمی تونه جای کسی باشه. 

+کاش فقط می تونستم به این فک کنم که قراره درست بشه همه چیز.

+میگن حقیقت با واقعیت فرق داره

+به والله قسم شرف ندارم اگه چیزی رو ازشون دریغ کرده باشم ، اخه سالار تو عزیزی اینو بفهم .


برچسب‌ها: رها کن رئیس
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

آن شب به آقای بازرس اصرار کردم که تصمیم بگیرد ، می دانم که بیش از نیاز اصرار کردم .

اگر آن شب اصرار کردم که تصمیم بگیرد ، اصرار کردم که ارزش های زندگی اش را به یاد بیاورد و تصمیم بگیرد ، برای این بود که دوست نداشتم این روز ، برسد .

من می خواستم ارزش ها و باور های زندگی اش تنها دلیل انتخاب هایش باشند ،خواستم بداند تصمیم غلط گرفتن بهتر از تصمیم نگرفتن است . می خواستم فردا در مکالمات ذهنی خود بگوید انتهای داستان هر چه که بود یک باور ،یک عقیده ،یک انتخاب وجود داشت، آنچه که باعث می شد او مومن خوانده شود بود. نه یک تزلزل جوانی.

اگر اصرار داشتم آن شب تصمیم بگیرد ، برای این بود که می خواستم زمانی که همه امکانات و لوازم را دارد تصمیم بگیرد. زمانی که کسی برای بودن و برگشتن وجود داشت تصمیم بگیرد .زمانی که هنوز یادگاری های عزیزش آثار جرم و آزار خوانده نشده بود تصمیم بگیرد . زمانی که پگاه های زندگی اش متعالی و سحر ها روشن بود.

من می دانستم در اوج نگرانی و دلشورگی قرار دارد ولی می دانستم که لحظه غرور و قدرت هم همان لحظه است .فاتحان عالم این لحظات را یادشان نمی رود و من می خواستم او فاتح میدان جنگ،، باور ها و خواستن های زندگی اش باشد. می خواستم راسخ تر شود برای یافتن و توجه بیشتر برای معیار های زندگی اش. تا فردا با شنیدن اسمی قلبش نتپد ، دستش نلرزد .تا فردا در منجلابی ترین قسمت یک رابطه بیاد بیاورد اوست که همیشه تصمیم گیرنده است و این دنیا دنیای باور های اوست.

باور کنید من اصرار کردم ، تا نشود مرد تنهای شب ، تا او را با یک مصداق ،با یک صورتک، با یک خاطره نتوانند بکشند .تا او کسی نباشد که در هوا مانده و سپس رها شده ، کسی نباشد که در شب سیلی خورده.

تا نشود مردی که ، هر آنچه که برای خود از این دنیا " سهم احساس" ش بود ،رو از دست داده.

من خواستم اما نشد.


برچسب‌ها: بفهم, اندراحوالات
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

می گن آدم هارو باید روزای سخت شناخت، راس میگن؟

می گن باید ببینید روزای سخت چقدر حوصلتون رو دارن؟ چقدر براتون ارزش می زارن ؟ چقدر شرایط رو درک می کنن و براتون آرامش و تسکین ایجاد می کنن؟ چقدر پشت تون هستن و چقدر می تونن این شرایط نابسامان تحمل کنن؟ تا کجا از خودشون می گذرن؟

آیا اصن از خودشون می گذرن یا سکوت می کنن. 

می گن آدم هارو باید روزای سخت شناخت . راس می گن؟

+قَالَ إِنَّمَا أشکُو بَثِّی وَ حُزنِی إِلَی اللهِ.... (یوسف_86)


برچسب‌ها: اندراحوالات
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید |

تمام زنانگی من را کشتند ...

تمامیت من را گرفتند ... وکسی نباید می فهمید چه شده است... رازی دردناک...


برچسب‌ها: زندگی همش درده بچه, نفرین زمین, رها کن رئیس
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید

اینکه "جان نش" در عین حالی که اسکیزوفرنی داشت ، هم نابغه بود و هاروارد تدریس می کرد و هم خوش تیپ بود و هم یه زن عالی هاروارد رفته زیبا و مهربان داشت ... همه و همه یک طرف قضیه است تاااازه خودش هم کلی (به جد می گویم کلی) آدم باحالی بود.

حالی ما چی سالار؟ دلخوش یک دیوار ساده و چند حرف برای ساختن کلمات. 


برچسب‌ها: رها کن رئیس
+ نوشته شده در جمعه ۲ مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط آقای خورشید