مرض دارد . وقتی دیدمش وقتی شناختمش فهمیدم بی راه هم نمی گفتند که مرض دارد،
مرض دارد که به تمام اعتماد ها پشت کرده ، مرض داشته ست که بر می گردد راست راست به چشم هایت زل می زند می گوید : دلتنگم .
همش بهانه ست و او حرّاف بهانه جوی خوبی ست ، می گوید : "من اینجور به دنیا اومدم ، کاریش نمیشه کرد"
میدانید چیست؟ میخواهم سر به تنش نباشد وقتی اینجور برایم بهانه می تراشد. میخواهم کاری بکنم که بفهمد من و دنیا دیگر حوصله آدم هایی که مرتب می گویند : "من همین م میخای بخواه نمیخای نخواه" را ندارد. میتواند برود ، خسته کردن شاخه دم ندارد.
+ علی او را با سردرد های جدیدش رها کرده ام.
آرزوهایم از برای آن نبود که بدانم خوشبختی از توست ،دانسته ام خوشبختی تعبیر وسیعی دارد که با یک اتفاق معنی نمی شود ، آرزو هایم برای آن بود که بدانم عشق ماندنی ست، اصالت دارد، و اگر بنده مخلص عشق باشی ، کامت را شیرین خواهد نمود.
دیدی که نشد ، برایت عزاداری خواهم کرد .
گفتند خسته تر از انیم که با عشق بمیریم و بدان که به تذویر نوشتند این جمله را ، ولی تو میتوانی تعبیرش کنی.
علی جان تو عشق را خواندی و طوفان خنده ها ... گفتی می مانم و طوفان خنده ها...
علی جان سیاه پوش عشق، آرزوهای بزرگم برایت بر باد رفته شده اند ، دست شومی دارد این صبوری ، آن هم میام این همه همهمه و شلوغی امروز.