امروز موندیم دانشگاه ، با بچه ها صداقت و شجاعت بازی کردیم، پدر آمرزیده ها رحم نمی کردن ، همچین تو شجاعت حکم می کردن که ابر غول های حماقت سرخم می کردند.
+ بسی ما هم کم نگذاشتیم .
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۳ساعت توسط آقای خورشید
آن ها که در این ظلمانی ترین شبهای میهن بجای خواندن نوحه های حکومتی در سوگ سپیدارهای بلند شهرشان میخوانند :
" قحط وفا، قحط جود
خشکی آواز رود
گریه یاس کبود
مرگ سپیدارها
آنچه فراوانی است
وحشت بیداری است
این چه مسلمانی است؟
وای به دیندارها ...وای به دیندارها! "
+باز به نام خدا خون کسی شد روا
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۳ساعت توسط آقای خورشید
دلم میخاد قصه بنویسم، برای قصه هام شخصیت بسازم و حرکتشون بدم ،
ببچرخونمشون ، بازی شون بدم و آخر سر له شون کنم و از روشون رد بشم
و بگم قصه ما به سر رسید و همه به یه گندابی رسیدند ، هیچ راه فراری هم از اول نبود.
برچسبها:
اندراحوالات,
زندگی همش درده بچه
+
نوشته شده در شنبه ۳ آبان ۱۳۹۳ساعت توسط آقای خورشید