دیگه امیدی ندارم ، یعنی میشه ؟ نه ابدا ، امکان نداره، نگران نباشید تبلیغ پالاز  موکت نمیکنم ، رمان «بارهستی» را میگویم یعنی میشود بتوانم تا آخرش را بخوانم ، چهار ماهه است از دانش به جبر ودیعه گرفتم، حدود 7 بار هم شروع کردم به خواندنش ولی هر دفعه در یکی از بخش هایش بازمی مانم، نمی دانم کتاب خوشی ست و توانمند و صد البته توانمند که شما را مجبور به تفکر میکند و همین باعث میشود من هر دفعه این کتاب را رها شروع به فکر کردن کنم ،

ما معذوریم، بعضی خودشان باعث جدایی هستند .


+ نوشته شده در شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۲ساعت توسط آقای خورشید

یک ساعت ویولت دارم،یک ساعت سفید سرامیکی بزرگ، اسم یکی از وبلاگ ها ویولت بود از وقتی معنی نامش رافهمیدم به تناقض ش پی بردم ، و دانستم که او با نقض ساخته شده است، از ان وقت بیشتر دوستش دارم.


+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۲ساعت توسط آقای خورشید

+اصن به این فکر نکنید که وسط دعوا یکی عصبانی میشود و نمیفهمد و یک چیزی از دهنشان در میاد میگویند ابدا 

خر نباشید آنها دقیقا به کوچکترین ناسزا ( یا حالا سزا، ما قضاوت نمی کنیم)هم که میدهند بسیار دقیق اگاهند فقط چینقیر رک تر.

گویی وسط یقه گیری دروازه های حق جویی افراد خفن گشاد میشود و میخواهند عین واقعیت را که از شما دیده اند پوست کنده به شما تحویل بدهند 

    و اما بعد ها که میفهمند چه گندی زده اند و خودشان را چه احمقانه لو داده اند شروع میکنند به ماست مالی ، که بابا عصبانی بودم و یک چیز از دهانم خارج شد.

دعوا شد و وقتی پدر فرمودند که شناختمت و من وقت ندارم به حرفای تویِ یابو گوش کنم ، فهمیدم آنچه درخود مورد شک داشتم، مراحل را به تندی عبور کرد،و از شک با میانبری خویش را به یقین رساند.  


+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۲ساعت توسط آقای خورشید |

می گویند فرداها باید زیباتر از امروز من باشد ، که دو چشم بینا میخواهد ، که کج دیدن باید برود کنار و بیاییم نمره عینک را چند شماره ای ببریم  بالا؛ تا در تناسب شکستگی ها ، زیبایی و سرور نهفته را ببینیم،

لبخند ها ، قهقهه ها، رژها و لب های قرمز ،برایم مترسک هایی هستند که سرد میخندند، لبخند را نمیشود دید یا نمیشود با رنگ ها  پررنگ کرد، لبخند ها را نمیشود دید، نمی توان شرطی کرد،

این رنگ ها سیاه پوشم میکنند ، عزادار یک دل سیر سکوت.

یک بسته سیگار ، من تمام امتیاز را به رقاصه ی بی تماشاگر میدهم ، 

او بود که فقط نظر را فهمید.

+ نوشته شده در شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۲ساعت توسط آقای خورشید |

میگویند حرف هایت سر و ته ندارند،

نفهمیدند،

این ها حرف نیستند.

+ نوشته شده در جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲ساعت توسط آقای خورشید |

اخلاق که همیشه روش یکی تلپ ریده ...           کلی حرف داری اما بزنی که چی ؟  ....          فس تلپ دادی پا قلیون  ....    این طعم جوونیاس ..  

+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲ساعت توسط آقای خورشید |

در کشاله های پای چپ طنز، ترکشی بر جای مانده ، که می دانم با هر قدم آتشی بر نغز بودن طنز میکشد ، 

امان امان امان از بعضی زهر خند ها.

+ نوشته شده در سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۲ساعت توسط آقای خورشید |

مگر منطق چیست؟ خر حمالی که دیگر نیست!

منطق هم یک احساس است ، بوی تعفن این دو واژه (احساس منطق) که نمیدانم وصفی ست یا اضافی ، زندگی ام را از کوری به سرافندگی کشانده.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۲ساعت توسط آقای خورشید |